<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>                     خواهران سیب</title>
<link>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/</link>
<description>سلامت روان- اطلاع رسانی-ادبیات امروز- دل نوشته ها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 11:16:21 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تلقین پذیری ناخودآگاهانه</title>
<link>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;یک روز در باشگاه ورزشی روی تردمیل در حال دویدن بودم. به ساعت نگاه نمی‌کردم و سعی می‌کردم فراموش کنم که زمان چقدر کند می‌گذرد. ناگهان متوجه شدم که برنامه مسابقه معلومات عمومی که تلویزیون نشان می‌داد تمام شد و برنامه بعدی که به پخش مسابقات دو و میدانی اختصاص داشت شروع شد. من به کسانی نگاه می‌کردم که داشتند همان کاری که من می‌کردم را انجام می‌دادند.&lt;BR&gt;و اتفاق عجیبی افتاد. همان طور که سرگرم تماشای دونده‌ها بودم ناگهان متوجه شدم که سرعت دویدنم افزایش یافته و احساس انرژی بیشتری می‌کنم! این اتفاق تا پیش از آن که من متوجهش بشوم کاملاً به صورت ناخودآگاه روی داده بود. اگر برنامه بعدی تلویزیون به جای پخش مسابقات دو و میدانی، برنامه‌ای در مورد سالمندان بود برای من چه اتفاقی می‌افتاد؟ &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دیدن یک «نوع» باعث تغییر رفتار ما می‌شود &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;جان بارگ، روا‌ن‌شناس، آزمایشی را بر روی دانشجویان انجام داد. او می‌خواست ذهن ناخودآگاه (ناهشیار) آن‌ها را به گونه خاصی آماده کند تا بر روی رفتارشان تأثیر بگذارد. او از دانشجویان خواست که از انتهای راهرو تا دفتر کارش را پیاده طی کنند و در آنجا در آزمونی شرکت کنند. تعداد زیادی کلمه در اختیار دانشجویان قرار داده می‌شد و آن‌ها می‌بایست با استفاده از آن‌ها به سرعت جملات چهار کلمه‌ای می‌ساختند. &lt;BR&gt;دانشجویان نمی‌دانستند که بسیاری از کلمه‌ها مربوط به وضعیت سالمندی است. به عبارت دیگر، تصویر کلیشه‌ای که به ذهن ناخودآگاه این دانشجویان جوان ارائه می‌شد مربوط به افراد سالمند بود. بنابراین، ‌آن‌ها باید با کلماتی چون «خاکستری»، «تنها»، «چین و چروک»، «پیر» و ... جمله می‌ساختند. این کلمات در بین بسیاری کلمات دیگر قرار داشت و لزوماً به طور خاص به انسان مربوط نمی‌شد. اتفاقی که افتاد شگفت‌آور بود.&lt;BR&gt;آنچه جان بارگ درصدد آزمایشش بود، تاثیر این عرضه غیرمستقیم و ظریف یک «نوع» خاص بر شیوه راه رفتن دانشجویان به هنگام خروج از دفترش بود. &lt;BR&gt;اکثریت قریب به اتفاق دانشجویان، در هنگام خروج از دفتر جان بارگ، خیلی آهسته‌تر از موقعی که برای امتحان می‌آمدند راه می‌رفتند. رفتار آن‌ها تحت تأثیر کلماتی که مربوط به یک «نوع» بود قرار گرفته بود (هر چند آن‌ها از کلمات مربوط به سالمندان که بهشان عرضه شده بود ناآگاه بودند!)&lt;BR&gt;همین آزمایش بر روی گروهی دیگر از دانشجویان تکرار شد و این بار کلماتی چون «قوی»، «سفت»، «جوان»، «سریع»، «تند»، «ورزشکار» و ... به جای کلمات قبلی به آن‌ها عرضه شد. &lt;BR&gt;دانشجویان پس از خاتمه آزمون، بسیار سریع‌تر از هنگام ورود به دفتر جان بارگ راه می‌رفتند. در واقع، علّت این که سرعت دویدن من بر روی تردمیل بیشتر شده بود نیز این بود که ذهنم در معرض یک «نوع» (ورزشکارانی با اندام متناسب و سریع) قرار گرفته بود. &lt;BR&gt;ما موجوداتی هستیم که به سادگی تحت تأثیر چیزهایی که در ورای ضمیر خودآگاهمان وجود دارد قرار می‌گیریم و به طور خودکار سعی می‌کنیم که خود را با تصویر کلیشه‌ای یا «نوعی» که به ما عرضه می‌شود هماهنگ سازیم - به ویژه اگر دقیقاً آگاهی نداشته باشیم که چیست. به این جهت است که نوجوانان خود را با «نوعی» که در تلویزیون و جامعه به آن‌ها عرضه می‌شود وفق می‌دهند و طرز حرف زدن و لباس پوشیدنشان متناسب با آن است (به جای آن که از والدینشان تقلید کنند یا سرمشق بگیرند). &lt;BR&gt;بنابراین اگر می‌خواهید در امتحان ورزش نمره بهتری کسب کنید کاری که باید بکنید چنین است: قبل از امتحان (یا در حین آن) به ورزشکاران نگاه کنید و یا آن‌ها را در ذهنتان مجسّم سازید. یا حتی می‌توانید قبل از امتحان به کلماتی چون «توانا»، «قوی»، «طاقت»، «توان»، «ورزشکار» فکر کنید. چیزی که به آن نیاز دارید این است که تصویر کلیشه‌ای «ورزشکار متناسب» را به ذهن بیاورید. &lt;BR&gt;حال از خود بپرسید: پیرامون شما را چه جور آدم‌هایی فرا گرفته‌اند؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;«نوع» خود را انتخاب کنید &lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;محیط‌هایی که شامل تعداد زیادی از یک «نوع»، مثلاً خانه‌های افراد سالمند، باشند بیشتر رفتارهای متناسب با آن «نوع» را به وجود می‌آورند. در کشور آلمان، در بعضی از مناطق، مهدکودک‌ها و کودکستان‌ها را درست در کنار خانه‌های افراد سالمند ساخته‌اند که نتایج بسیار خوبی در برداشته است. ساکنان سالمند آن منطقه کودکان پرشور و پرانرژی را می‌بینند و با آن‌ها تعامل می‌کنند و در نتیجه ذهنشان در معرض تصویر کلیشه‌ای «جوان» و «پرشور» قرار می‌گیرد. کودکان نیز از همجواری با سالمندان، خویشتن‌داری و تفکر را می‌آموزند. &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مثل افراد هوشمند فکر کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;دو پژوهشگر هلندی مطالعه‌ای را بر روی گروهی از دانشجویان انجام دادند. دانشجویان باید به سوالات نسبتاً سخت هوش پاسخ می‌دادند. دانشجویان به دو دسته تقسیم شدند. از یک گروه خواسته شد که پنج دقیقه قبل از امتحان به خصوصیات یک استاد دانشگاه فکر کنند (مثلاً باهوش، عینک، فضای آموزشی، و غیره) و از گروه دیگر خواسته شد که پنج دقیقه به خصوصیات یک تماشاگر متعصب فوتبال فکر کنند (مثلاً صدای بلند، مشکل‌ساز، توهین، اغتشاش و غیره). دانشجویان باید در آن 5 دقیقه هر چه درباره موضوعی که بهشان گفته شده بود به فکرشان می‌رسید را روی کاغذ می‌نوشتند. &lt;BR&gt;سپس از هر گروه امتحان هوش گرفته شد. گروه «تماشاگر فوتبال» به طور میانگین به 6/42 درصد سوالات پاسخ درست دادند و گروه «استاد دانشگاه» به 6/55 درصد سوالات. &lt;BR&gt;این آزمایش چند بار بر روی گروه‌های متفاوتی تکرار شد و هر بار نتیجه مشابهی به بار آمد. فکر کردن درباره افراد هوشمند (تصویر کلیشه‌ای) شما را با هوش‌تر می‌سازد! و فکر کردن درباره افراد نادان و کلماتی که مرتبط با نادانی و حماقت است، شما را نادان‌تر! &lt;BR&gt;همه آنچه گفته شد، تأثیرات عمیقی بر ارتباطات انسانی دارد. کلماتی که شما در محاوره‌هایتان استفاده می‌کنید، چنانچه بیشتر به یک «نوع» خاص مرتبط باشد، تأثیری قوی بر روی مخاطبان شما می‌گذارد و به طور مشابه، شما نیز هنگامی که به دیگران گوش می‌کنید تحت تاثیر قرار می‌گیرید. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;روان درمانی بد &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;اگر روان درمانگر یا پزشکی در گفتگو با بیمار، کلماتی چون «سخت»، «دردناک»، «مشکل»، «ناراحت‌کننده» و نظایر این‌ها را به کار ببرد، بیمار به احتمال زیاد رفتارش را «به طور ناخودآگاه» با «نوع» فرد افسرده یا مضطرب یا حتی از نظر جسمی پردرد، وفق خواهد داد. به این خاطر است که در تمام دانشکده‌های روان‌شناسی و پزشکی به دانشجویان آموزش داده می‌شود که چگونه از بیان مناسب استفاده کنند. اگر درمانگر در حرف‌هایش از کلماتی چون «راحت»، «خوب»، «عالی»، «آرام» و ... استفاده کند، بیمار را در معرض یک «نوع» مثبت قرار خواهد داد و بیمار سعی خواهد کرد خود را با آن وفق دهد. &lt;BR&gt;پزشکی که بیمارانش را در معرض کلماتی چون «بهبودی»، «راحت»، «فعال»، «بهتر»، «سریع»، «سالم» و نظایر آن قرار دهد، الگوی سلامتی و بهبود سریع‌تر را در آن‌ها فعّال خواهد کرد. &lt;BR&gt;امّا در اینجا می‌خواهیم یک نکته جالب‌تر به شما بگویم: داشتن یک قهرمان یا بت در ذهن، می‌تواند برای شما بد باشد و باعث عملکرد بدتر شما گردد! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اینشتین و سوپر مدل‌ها &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;هنگامی که افراد در معرض تصویری از گروهی از استادان قرار می‌گیرند، عملکرد بهتری درآزمون هوش خواهند داشت زیرا تصویر کلیشه‌ای «استاد»، الگوی هوشمندی را در آنان فعال می‌سازد. امّا هنگامی که تصویری از یک نابعه، مثلاً اینشتین، به آن‌ها نشان داده شود، نمره کمتری در آزمون به دست می‌آورند! چرا؟ زیرا اینشتین به عنوان کسی که «من هیچگاه نمی‌توانم مثل او شوم» در نظر گرفته می‌شود و باعث می‌شود که شما خود را در «مقایسه» نادان‌تر حس کنید و در نتیجه، نمره پایین‌تری به دست آورید. &lt;BR&gt;به دانشجویانی که تصویر گروهی از سوپرمدل‌ها نشان داده شد، الگوی «نه چندان باهوش» به طور ناخودآگاه در ذهنشان فعّال می‌شد و امتیاز کمتری در آزمون هوش می‌گرفتند. امّا هنگامی که تصویر یک سوپرمدل خیلی معروف به آن‌ها نشان داده می‌شد، امتیاز بهتری به دست می‌آوردند. علتش این بود که حس می‌کردند«من به هیچ وجه شبیه او نیستم.» &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دانش بالاتر ادیان &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;ستایش نمونه‌های دست نیافتنی مانند اینشتین یا مادر ترزا می‌تواند باعث کاهش کارایی ما گردد. آنچه رفتار ما را شکل می‌دهد، در معرض یک «نوع» عمومی قرار گرفتن است. شاید هنگامی که ادیان بزرگ از خطر پرستش بت‌ها صحبت می‌کنند صرفاً بر بعد اخلاقی آن تاکید نمی‌کنند بلکه می‌خواهند توجه ما را به حقایق پیچیده‌تر روان‌شناختی جلب کنند و آن عبارت است از این که بت ساختن از افراد، رشد خود ما را مورد تهدید قرار می‌دهد. &lt;BR&gt;به طور مشابه، قرار دادن یک فرد نابغه در رأس یک سازمان می‌تواند باعث کاهش استعداد کارمندان داخل آن سازمان گردد زیرا کارمندان به او به چشم یک فرد دست نیافتنی می‌نگرند. بهتر است در ذهن ناخودآگاه کارمندان تصویر مثبتی از «افراد خیلی باهوش» نقش بندد تا یک فرد «استثنایی». در این صورت است که تشویق می‌شوند رفتار خود را با آن‌ها وفق دهند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;و اکنون؟ &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;با توجه به آنچه گفته شد اکنون این سوال مطرح می‌شود که چگونه زندگی کنیم؟ &lt;BR&gt;آیا پیرامون شما را افرادی باهوش، پرشور، خوش‌بین و امیدوار فرا گرفته‌اند؟ این یک «نوع» عالی برای پیروی کردن است! دانشجویانی که باید با استفاده از کلمات جمله می‌ساختند را به یاد بیاورید و به برنامه‌های تلویزیونی، فیلم‌های سینمایی و کتاب‌هایی که به شما عرضه می‌شود فکر کنید. &lt;BR&gt;اگر دائماً فیلم‌های جنایی ببینید، این «نوع» در شما فعّال می‌شود. اگر به مباحثات هوشمندانه گوش کنید، احتمالاً نمره شما در آزمون هوش افزایش خواهد یافت. امّا اگر فیم زندگی‌نامه اینشتین (به عنوان یک نابغه) را تماشا کنید احتمالاً نمره شما در آزمون هوش تنزل خواهد کرد. &lt;BR&gt;ما خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کنیم تلقین‌پذیریم. ما حتی هنگامی که فکر می‌کنیم این چنین نیستیم، تلقین‌پذیرتر می‌شویم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;ترجمه:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;EM&gt; کلینیک الکترونیکی روان‌یار &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 11:16:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravan-adabinfo&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>ravan-adabinfo</dc:creator>
<guid>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يك داستان واقعي</title>
<link>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;من و دوستم در يک شرکت مخابراتى کار مى‌کرديم. او آدم عجيبى بود. هميشه حال خوبى داشت و حرف‌هاى مثبت مى‌زد. هر وقت کسى از او مى‌پرسيد که «حالت چطوره؟»، پاسخ مى‌داد: «از اين بهتر نمى‌شه!».&lt;BR&gt;او در همه انگيزه به وجود مى‌آورد. اگر کارمندى مى‌گفت که روز بدى را پشت سر مى‌گذراند، جان به او مى‌گفت که چگونه به جنبه‌هاى مثبت هر وضعيت نگاه کند. &lt;BR&gt;من هميشه درباره اين سبک زندگى او کنجکاو بودم. بالاخره يک روز از او پرسيدم: «من نمى‌فهمم! تو چطور مى‌توانى هميشه آدم مثبتى باشى؟»&lt;BR&gt;او گفت: هر روز صبح که از خواب بيدار مى‌شوم به خودم مى‌گويم امروز دو انتخاب در پيش دارى. يا مى‌توانى حال خوبى داشته باشى و يا مى‌توانى حال بدى داشته باشى. من اولى را انتخاب مى‌کنم. هرگاه اتفاق بدى برايم مى‌افتد، من يا مى‌توانم قربانى آن شوم و يا از آن درس بگيرم. من درس گرفتن از آن را انتخاب مى‌کنم. هر بار که کسى پيش من شکايت مى‌کند، من يا مى‌توانم شکايتش را بپذيرم و يا جنبه‌هاى مثبت زندگى را به او خاطر نشان سازم. من نشان دادن جنبه‌هاى مثبت زندگى را انتخاب مى‌کنم. &lt;BR&gt;من به او گفتم: بله، درسته، ولى به همين راحتى نيست. &lt;BR&gt;او گفت: چرا هست. تمام زندگى ما همين انتخاب‌هاست. اگر چيزهاى فرعى را کنار بگذارى مى‌بينى که هر وضعيت يا موقعيت، يک انتخاب است. تو بايد انتخاب کنى که چگونه در برابر موقعيت‌ها واکنش نشان دهى. اين تو هستى که انتخاب مى‌کنى مردم چگونه روى حالت تاثير بگذارند. اين تو هستى که انتخاب مى‌کنى حالت خوب باشد يا بد. و بالاخره اين تو هستى که انتخاب مى‌کنى چگونه زندگى کنى. &lt;BR&gt;چندى بعد من از آن شرکت رفتم تا کار تازه‌اى براى خود شروع کنم. ما تماسمان را از دست داديم اما غالباً به حرف‌هاى او فکر مى‌کردم و سعى مى‌کردم درموقعيت‌هاى مختلف زندگى، به جاى واکنش نشان دادن، انتخاب کنم. &lt;BR&gt;چند سال بعد، شنيدم که جان به هنگام نصب يک دکل مخابراتى از ارتفاع ٢٠ مترى به پايين پرت شده و پس از يک عمل جراحى ١٨ ساعته و هفته‌ها در آى‌سى‌يو بيمارستان بودن، با ميله‌اى که در پشتش کار گذاشته شده از بيمارستان مرخص شده است. &lt;BR&gt;من ٦ ماه پس از آن حادثه به ديدارش رفتم. &lt;BR&gt;وقتى از او پرسيدم: «چطورى؟» باز همان جواب هميشگى را دارد که: «از اين بهتر نمى‌شه!» من ازاو پرسيدم وقتى اين حادثه روى داد در ذهنت چه گذشت؟ &lt;BR&gt;او گفت: اولين چيزى که از ذهنم گذشت سلامتى دخترم بود که قرار بود به زودى متولد گردد. سپس وقتى به زمين خوردم، يادم آمد که دو انتخاب در پيش دارم: مى‌توانم زنده ماندن را انتخاب کنم يا مرگ را. من زنده ماندن را انتخاب کردم. &lt;BR&gt;من از او پرسيدم: نترسيدى؟ آيا هوشيارى‌ات را از دست دادى؟ &lt;BR&gt;او ادامه داد: کمک‌هاى اوليه عالى بود. آن‌ها مرتب به من مى‌گفتند حالت خوب مى‌شود. امّا وقتى من را به بيمارستان رساندند و من قيافه دکترها و پرستارها را ديدم واقعاً ترسيدم. در چشم‌هايشان خواندم که «زنده ماندنى نيست». من مى‌دانستم که بايد کارى بکنم. &lt;BR&gt;من پرسيدم: چکار کردى؟ &lt;BR&gt;گفت: يک پرستار چاق بود که با صداى بلند از من پرسيد: به چيزى حساسيت دارى؟ گفتم: بله. آنگاه دکترها و پرستارها دست از کار کشيدند تا جواب مرا بشنوند. بعد من نفس عميقى کشيدم و گفتم: «به مرگ!» آن‌ها زدند زير خنده و بعد به آن‌ها گفتم: «من زنده ماندن را انتخاب کرده‌ام. طورى من را عمل کنيد که انگار زنده ماندنى هستم نه مردنى.»&lt;BR&gt;او زنده ماند، هم به خاطر مهارت دکترها و هم به خاطر نگرش فوق‌العاده‌اش. &lt;BR&gt;من از او ياد گرفتم که انتخاب نحوه زندگى کردن به دست خود ماست. &lt;BR&gt;و از همه مهم‌تر اين که همه چيز بستگى به نگرش ما دارد. &lt;BR&gt;بنابراين نگران فردا نباش، هر روز به قدر کافى براى خودش مشکل دارد. امروز همان فردايى است که ديروز نگرانش بودى.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 09:22:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravan-adabinfo&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>ravan-adabinfo</dc:creator>
<guid>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مي دونم كه مي توني بفهمي</title>
<link>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;• باد مى‌وزد مى‌توانى در مقابلش هم ديوار بسازى، هم آسياب‌بادى. تصميم با تو است&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• زيباترين حکمت دوستى، به ياد هم بودن است نه در کنار هم بودن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• خوب گوش کردن را ياد بگيريم، گاه فرصت‌ها بسيار آهسته در مى‌زنند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• اگر يک روز هيچ مشکلى سر راهم نبود، مى‌فهمم که راه را اشتباه رفته‌ام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• اگر در کارى موفق شوى، دوستان دروغين و دشمنان واقعى به‌دست خواهى آورد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• زندگى کتابى است پرماجرا، هيچ گاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• همه خواستنى‌ها داشتنى نيست، همه داشتنى‌ها خواستنى نيست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• به کم نورترين ستاره‌ها قانع باش، چرا که چشم همه به سوى پر نورترين ستاره‌هاست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• فکر کردن به گذشته، مانند دويدن به دنبال باد است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• امروز را براى ابراز احساس به عزيزانت غنيمت بشمار. شايد فردا احساس باشد اما عزيزى نباشد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگى نباشد صداى آب هرگز زيبا نخواهد شد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• کسى را که اميدوار است هيچگاه نااميد نکن، شايد اميد تنها دارائى او باشد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• شاد بودن تنها انتقامى است که مى‌توان از دنيا گرفت، پس هميشه شاد باش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• توى دنيا دو نفر باش يکى واسه خودت و يکى براى ديگرى. واسه خودت زندگى کن و براى ديگرى زندگى باش &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• زندگى همچون بادکنکى است در دستان کودکى که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين مى‌برد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• براى آنان که مفهوم پرواز را نمى‌فهمند، هر چه بيشتر اوج بگيرى کوچک‌تر مى‌شوی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;• فراموش نکن قطارى که از ريل خارج شده، ممکن است آزاد باشد ولى راه به جائى نخواهد برد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 09:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravan-adabinfo&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>ravan-adabinfo</dc:creator>
<guid>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به دل نگير</title>
<link>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;روزى سقراط، حکيم معروف يونانى مردى را ديد که خيلى ناراحت و متاثر است. علت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ناراحتيش را پرسيد، پاسخ داد: «در راه که مى‌آمدم يکى از آشنايان را ديدم. سلام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کردم جواب نداد و با بى‌اعتنايى و خودخواهى گذست و رفت و من از اين طرز رفتار او &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خيلى رنجيدم». سقراط گفت: «چرا رنجيدى؟» مرد با تعجب گفت: «خب معلوم است، &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چنين رفتارى ناراحت کننده است». سقراط پرسيد: «اگر در راه کسى را مى‌ديدى که &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به زمين افتاده و از درد و بيمارى به خود مى‌پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;مى‌شدي؟» مرد گفت: «مسلم است که هرگز دلخور نمى‌شدم. آدم که از بيمار بودن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کسى دلخور نمى‌شود». سقراط پرسيد: «به جاى دلخورى چه احساسى مى‌يافتى و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه مى‌کردى؟» مرد جواب داد: «احساس دلسوزى و شفقت و سعى مى‌کردم طبيب &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;يا دارويى به او برسانم».&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P&gt; سقراط گفت: «همه اين کارها را به خاطر آن مى‌کردى که او را بيمار ميدانستى، آيا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انسان تنها جسمش بيمار مى‌شود؟ و آيا کسى که رفتارش نادرست است، روانش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بيمار نيست؟ اگر کسى فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدى از او ديده نمى‌شود؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بيمارى فکر و روان نامش «غفلت» است و بايد به جاى دلخورى و رنجش، نسبت به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسى که بدى مى‌کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داروى جان رساند. پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسى بدى مى‌کند، در آن لحظه بيمار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;است».&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 09:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravan-adabinfo&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>ravan-adabinfo</dc:creator>
<guid>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مصاحبه شغلي </title>
<link>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در پايان مصاحبه شغلي براي استخدام در شركتي، مدير منابع انساني شركت از مهندس جوان صفر كيلومتر ام آي تي پرسيد: «و براي شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چيست؟» &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اينكه چه مزايايي داده شود.» &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مدير منابع انساني گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطيلي، 14 روز تعطيلي با حقوق، بيمه كامل درماني و حقوق بازنشستگي ويژه و خودروي شيك و مدل بالاي در اختيار چيست؟» &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مهندس جوان از جا پريد و با تعجب پرسيد: «شوخي مي كنيد؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;مدير منابع انساني گفت: «بله، اما اول تو شروع كردي.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 07:15:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravan-adabinfo&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>ravan-adabinfo</dc:creator>
<guid>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصميم قاطع مديريتي </title>
<link>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟» &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.» &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.» &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟» &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.» &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;شرح حكايت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;برخي از مديران حتي كاركنان خود را در طول دوره مديريت خود نديده و آنها را نمي شناسند.. ولي در برخي از مواقع تصميمات خيلي مهمي را در باره آنها گرفته و اجرا مي كنند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 07:13:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravan-adabinfo&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>ravan-adabinfo</dc:creator>
<guid>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باباي جهان</title>
<link>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>س&lt;strong&gt;لام اي خاك ساكت &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;كه پاكي و لطيفي&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; چه كس گفته بدي تو &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چه كس گفته كثيفي &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;خودم ديدم كه دادي&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; به گل ها شيشه عطر&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;  به دست كاج دادي&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; به گر ما سايه چتر &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تو دادي مزه ترش&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; به آلو در بهاران &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تو شيرين مي كني تو&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; لب سرخ اناران&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;به گل دادي قشنگي &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; كه پروانه نميرد&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;عسل  گفتي به زنبور&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; كه   از صحرا بگيرد&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; هزاران مزه داري &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;براي ميوه كال&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; كه در دستت بريزند &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;strong&gt;درختان  كهنسال&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; شنيدم  روز اول&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; خدا  از تو  مرا ساخت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; و روحش را به من داد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;كه لپ هايم  گل انداخت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; شنيدم  مثل دريا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; امانتدار هستي &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;strong&gt;نگهبانيست كارت&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;  از او ل هاي هستي&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; نمي دانم چرا دير &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تو را من كشف كردم &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; رفيق مهربانم &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بيا دورت  بگردم&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تو را من دوست دارم &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;  تو مثل اسماني &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; به چشم من  هميشه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt; تو باباي جهاني&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; 
</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 10:02:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravan-adabinfo&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>ravan-adabinfo</dc:creator>
<guid>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قهر</title>
<link>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>امشب چرا سازت نمیخواند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک جا نشستی بی صدا هستی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی ساز تو  خوابم نمی اید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای جیر جیرک جان کجا هستی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هر جا که می گردم نمی بینم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; انگار رفتی تو ازین خانه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا نگفتی  تا که بر گردی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من  میشوم  از غصه دیوانه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; حتما تو ناراحت شدی وقتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من شعر خواندم پیش  ماهی ها  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; الان نشستی گوشه ای غمگین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها و ساکت در سیاهی ها&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 09:19:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravan-adabinfo&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>ravan-adabinfo</dc:creator>
<guid>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انگشتانم</title>
<link>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;انگشتانم را دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;با من می رقصندوقتی در هیجان دیدنت در سینه حبس می شوم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; با من &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;کنارمن می آ یند با وقار ۱۰ اسب رام &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی فکر می کنم که غمی شانه هایم را کوتاه کرده است&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; این ۱۰  مرد نجیب را دوست دارم که  ارابه کلماتم را &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;به سمت خانه تومی آورند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; انگشتانم را &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دوست دارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 09:42:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravan-adabinfo&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>ravan-adabinfo</dc:creator>
<guid>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&quot; من &quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در گوش من  سايه ايست از سيلي خواهرم  پس من پيامبر نيستم با نوري در هاله هاي تقديس از من نهراس و تنها ترانه ام  را به لبهايت  گوش كن براي ابديت وقتي عاشق مي شوي  در مزرعه اي بي هنگام آن را بخوان  كه ساكت شوند غوكان  به تماشا :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;با پوستي سرد ورگهايي كه درآن شير ، تنها شير مي چرخد &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; چگونه مي توانم شيطان باشم چگونه ؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;با صدايم كه ادامه  زنانگي خداست  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و طنين بي كلامش هر زخمي را در حتي سنگ  التيام مي بخشد ؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;با كدام اندامم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;  كه هنوز  هيچ نقشي را  نپذيرفته است  چگونه مي توانم شيطان باشم &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;چگونه &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; با پلكي آكنده از سرمه  خاكستركه از گناهان شما به هم آمده &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; وراز هاي تيله هاي   پسركان  شده است؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; با اين  راز  چگو نه مي توانم  شيطان باشم  بي فاش &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; وقتي  زنان و دختراني از چهار قاره  عاشقم هستند &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و حسادت گو نه هايشان را به سرخي  نياكنده است  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;چگونه مي توانم شيطان  با شم چگونه &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; با اين همه  مردان و پسراني كه  كفش هاي مرا جفت كرده اند &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; و برايم  دست تكان  داد ه اند&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در مقابل  چشمان  نيا كانم  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;و فرزنداني  از من&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; در همه انها متولد  شده اند  و نام همه آن ها يكي است &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; و  با هم دشمني نمي كنند &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;رود خانه مي تواند  در هيات   زني باشد  كه چكيد ه است د ر تن هايي&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;STRONG&gt; ثابت&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 14:02:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ravan-adabinfo&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>ravan-adabinfo</dc:creator>
<guid>http://ravan-adabinfo.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
