شکار
چشمهایت را
برای بستن
نگاه دار
تا غبار را
که به عمق می خزد
تماشا کنی
شکار
چیزیست که دیگران آن را نمی بینند
وفرصتی که به اتفاق می افتاد
...
شیری
درون آب
نگاه می کند
به خون خشک شده لبانش
و غبار
چشمهایش را می بندد
سفر
گاهی نباید واکنی لب از لبت انگار
باید بکوبی رد شوی از مرزها بسیار
باید بساید ساقهایت رد نماند تا
ردی بگیرد از پی ات صیاد ها ناچار
باید بچرخی در میان سنگ ها چون رود
رودی بدون یک علامت رهسپار غار
غاری معمادار معناریز کاشف کُش
صد در به دریا واشده در پشت هر تالار
گفتم ولی با تو نباید بایدی برخورد
آیینه را بو می کنم می بینمت انگار
عطرت چه زنبوران صحرا را به شهر آورد
لحنت چه کندوهای دنیا را عسل سرشار
دستت ولی آن دست های شاپرک خیزت
پر زد چرا مه شد میان بوته ها ی خار
شاید تصور می کنی هر سایه ای گرگ است
بو می کشندت زنده ای از پشت هر دیوار
یاد
نه نامم را بر سنگ
و نه عطرم را در زلفت
نگاه ندار
اما دستت را چرا
وقتی بلند میشود تا شاپرکی به زمین خو بگیرد
دهانت را چرا
وقتی زبانی را در کامش
تاب می آورد
جهان در زمان تو
نشا نه ها در زمان تو کمرنگ شده است
عطرم را بر سنگ
تماشا کن
و مزه هایی را به یاد بیاور
که در شیر من نوشیدی
شنیدی تپش هایی را که خدا با دست های خودش
برای تو کوک کرده بود؟
بریده
جهان وقتی از چند سو می آید
همیشه یکی از جهت ها می پرد
دریچه های تنگ
آدم را تیز می کند
با لبهای پریده
با تو حرف میزنم
بریده بریده
مرحله
رو به ان کُره که مه شده است
دریچه راباز کن
ترس
سایه ایست از یک پیراهن کوچک شده
که تنها نفسی
آن را تکان می دهد
که تکان بخوری
حالا
تمام دلت که شورشده است می ریزد
مثل دانه های نمک
از خیسی موی یک پری
که هر صبح
هرصبح
هرصبح
چشمهایش را می بندد
ودوباره باز می کند وحل می شود
درمرحله ای که تکرار ناشدنی نیست
ثابت

