كه پاكي و لطيفي
چه كس گفته بدي تو
چه كس گفته كثيفي
خودم ديدم كه دادي
به گل ها شيشه عطر
به دست كاج دادي
به گر ما سايه چتر
تو دادي مزه ترش
به آلو در بهاران
تو شيرين مي كني تو
لب سرخ اناران
به گل دادي قشنگي
كه پروانه نميرد
عسل گفتي به زنبور
كه از صحرا بگيرد
هزاران مزه داري
براي ميوه كال
كه در دستت بريزند
درختان كهنسال
شنيدم روز اول
خدا از تو مرا ساخت
و روحش را به من داد
كه لپ هايم گل انداخت
شنيدم مثل دريا
امانتدار هستي
نگهبانيست كارت
از او ل هاي هستي
نمي دانم چرا دير
تو را من كشف كردم
رفيق مهربانم
بيا دورت بگردم
تو را من دوست دارم
تو مثل اسماني
به چشم من هميشه
تو باباي جهاني
یک جا نشستی بی صدا هستی
بی ساز تو خوابم نمی اید
ای جیر جیرک جان کجا هستی
هر جا که می گردم نمی بینم
انگار رفتی تو ازین خانه
اصلا نگفتی تا که بر گردی
من میشوم از غصه دیوانه
حتما تو ناراحت شدی وقتی
من شعر خواندم پیش ماهی ها
الان نشستی گوشه ای غمگین
تنها و ساکت در سیاهی ها
انگشتانم را دوست دارم
با من می رقصندوقتی در هیجان دیدنت در سینه حبس می شوم
با من
کنارمن می آ یند با وقار ۱۰ اسب رام
وقتی فکر می کنم که غمی شانه هایم را کوتاه کرده است
این ۱۰ مرد نجیب را دوست دارم که ارابه کلماتم را
به سمت خانه تومی آورند
انگشتانم را
دوست دارم
" من "
در گوش من سايه ايست از سيلي خواهرم پس من پيامبر نيستم با نوري در هاله هاي تقديس از من نهراس و تنها ترانه ام را به لبهايت گوش كن براي ابديت وقتي عاشق مي شوي در مزرعه اي بي هنگام آن را بخوان كه ساكت شوند غوكان به تماشا :
با پوستي سرد ورگهايي كه درآن شير ، تنها شير مي چرخد
چگونه مي توانم شيطان باشم چگونه ؟
با صدايم كه ادامه زنانگي خداست
و طنين بي كلامش هر زخمي را در حتي سنگ التيام مي بخشد ؟
با كدام اندامم
كه هنوز هيچ نقشي را نپذيرفته است چگونه مي توانم شيطان باشم
چگونه
با پلكي آكنده از سرمه خاكستركه از گناهان شما به هم آمده
وراز هاي تيله هاي پسركان شده است؟
با اين راز چگو نه مي توانم شيطان باشم بي فاش
وقتي زنان و دختراني از چهار قاره عاشقم هستند
و حسادت گو نه هايشان را به سرخي نياكنده است
چگونه مي توانم شيطان با شم چگونه
با اين همه مردان و پسراني كه كفش هاي مرا جفت كرده اند
و برايم دست تكان داد ه اند
در مقابل چشمان نيا كانم
و فرزنداني از من
در همه انها متولد شده اند و نام همه آن ها يكي است
و با هم دشمني نمي كنند
رود خانه مي تواند در هيات زني باشد كه چكيد ه است د ر تن هايي
ثابت
هفدهم مهر روز جهانی کودک مبارک
کوه ها، پلّه های بین خانه های ماست
رودها، خط مهربان آبی شماست
ماه، پنجره، دعا ، امید
فصل های سبز و زرد و قرمز و سفید
خوشه طلایی خدا، آفتاب
باز غنچه داده روز نو رسید
روزتان پر از نسیم و قاصدک
بچه های خوب پشت کوه های دور
بچه های آشتی و خنده های بی غرور
من به یاد هر چه کودک است در جهان
من به یاد بچّگی به هر زبان
قاصدک برایتان پُست میکنم به دست باد
روی بال های قاصدک نوشته ام
روز و روزگار و زندگی به کامتان عسل
خط مهربان و آبی شما
نامه تان به دست من رسید
شکار
چشمهایت را
برای بستن
نگاه دار
تا غبار را
که به عمق می خزد
تماشا کنی
شکار
چیزیست که دیگران آن را نمی بینند
وفرصتی که به اتفاق می افتاد
...
شیری
درون آب
نگاه می کند
به خون خشک شده لبانش
و غبار
چشمهایش را می بندد
سفر
گاهی نباید واکنی لب از لبت انگار
باید بکوبی رد شوی از مرزها بسیار
باید بساید ساقهایت رد نماند تا
ردی بگیرد از پی ات صیاد ها ناچار
باید بچرخی در میان سنگ ها چون رود
رودی بدون یک علامت رهسپار غار
غاری معمادار معناریز کاشف کُش
صد در به دریا واشده در پشت هر تالار
گفتم ولی با تو نباید بایدی برخورد
آیینه را بو می کنم می بینمت انگار
عطرت چه زنبوران صحرا را به شهر آورد
لحنت چه کندوهای دنیا را عسل سرشار
دستت ولی آن دست های شاپرک خیزت
پر زد چرا مه شد میان بوته ها ی خار
شاید تصور می کنی هر سایه ای گرگ است
بو می کشندت زنده ای از پشت هر دیوار
یاد
نه نامم را بر سنگ
و نه عطرم را در زلفت
نگاه ندار
اما دستت را چرا
وقتی بلند میشود تا شاپرکی به زمین خو بگیرد
دهانت را چرا
وقتی زبانی را در کامش
تاب می آورد
جهان در زمان تو
نشا نه ها در زمان تو کمرنگ شده است
عطرم را بر سنگ
تماشا کن
و مزه هایی را به یاد بیاور
که در شیر من نوشیدی
شنیدی تپش هایی را که خدا با دست های خودش
برای تو کوک کرده بود؟
بریده
جهان وقتی از چند سو می آید
همیشه یکی از جهت ها می پرد
دریچه های تنگ
آدم را تیز می کند
با لبهای پریده
با تو حرف میزنم
بریده بریده
مرحله
رو به ان کُره که مه شده است
دریچه راباز کن
ترس
سایه ایست از یک پیراهن کوچک شده
که تنها نفسی
آن را تکان می دهد
که تکان بخوری
حالا
تمام دلت که شورشده است می ریزد
مثل دانه های نمک
از خیسی موی یک پری
که هر صبح
هرصبح
هرصبح
چشمهایش را می بندد
ودوباره باز می کند وحل می شود
درمرحله ای که تکرار ناشدنی نیست
ثابت
دیوانه
دیوانه، دیوانه تو بهترین خلاصه گوی حقیقتی
و من برای تو کف می زنم
و چادرم شاد می شود
بگذار مردم کلاغ را مسخره کنند
و پرهای غمگینش را
عطر آه
استکان افتاد و در یک آن شکست
عکس آن دختر که می خندید در باران شکست
عکس آن دختر که یادت داد پای آبشار
روزه ات را می شود در جز تابستان شکست
قلب تو لرزید و فالت پاش شد روی زمین
آخ از تو باز می پرسی چرا پیمان شکست
خرده ها را جمع کردی یک قِران ارزش نداشت
خون و باران معترف می شد که یک انسان شکست
دست تو خونین مرا می خواست در آن شیشه ها
گِردِ هم باز آوَرَد پیروز میدان شکست
چشم تو یاداوری می کرد نه مشکل مگیر
گل تویی هر چند گلدانبان تو آسان شکست
آه تو می داد عطری خوش تر از بوی گلاب
آنچنان بهتر ز «قمصر» که دلِ کاشان شکست
انگشتهای من
در انگشتهای من چیزی بود
که به آسمان کشیدمش
و ستارگان نریختند در دریا
و راه نشان دادند
برای پرندگانی که در خوابهای بین سفرشان هم
از آسمان می گذرند
آواره
رود بود و آواره
گردبادها او را می شناختند
با نجواهایی که در شب به سِحر می مانست
پیامبران را از گور
و گرگها را که در طبیعتشان به یک اندازه خطا ناپذیرند
از غارها دعوت می کرد
از خارزار می آمد
خارکنی گوژ که عاشق شده بود
و دست می سائید بر سنگهایی که در سینه او بودند
بر کرانه رودی در بستر افتاده
امید
ستاره ای که افتاد
افتاده است دیگر
از آسمان
چشم برگیر
در میان انگشتهایت
یاد
به نام خدایی که خوب وگل است
خدایی که در چهچه بلبل است
خدایی که خوش خلق با دانه هاست
مواظب تراز گل به پروانه هاست
خداوند آتش و خاک نجیب
خداوند ماه و درختان سیب
خداوند آب و خداوند باد
خداوند دلهای غمگین و شاد
خداوند جهت های آرام و خوب
خداوند قطب شمال و جنوب
رباعی
دیوانه سرسپرده بی پیر منم
خوکرده به ضربه های زنجیر منم
نزدیک بیا وبشناس مرا
این دل به خدا نکرده تغییر منم
رباعی2
صیدی که رهد زحلقه تور تویی
اشکی که چکد زچشم انگور تویی
با اینکه تو انگیزه شدی من بدوم
ای عشق بگو چرا زمن دور تویی
ترس
من
ترسی هستم
که پا برهنه دویده است
تا تو
در اغوشش بگیری
با بوی سرخ کنده های کنار
مادرم
نبایدبیدار شود
وبا فه های قهوه ای ام
گاهی چیز ها را
نه
نمیشود
درسایه درختان آورد
مثل وقتی رودخانه ای
با سنگ هایش عاشقت شده باشد
ونتوانی از او بگذری
سفر
با کمی کاغذ ونخ
بادبادک تو بساز
بپرانش به هوا
روی خط پرواز
در خیالت اسان
خلبان باش وبپر
برو ان بالا ها
نور خورشید بخر
جای من با دستت
ابر را ناز بکن
معذرت خواهی کن
تو از اقای ازن
تو بگو هرگز سنگ
نزدم من به هوا
شیشه پنجره ای
بشود نصف ودو تا
روی اورا تو ببوس
بنشین حرف بزن
بعد برگرد زمین
منتظر هستم من
درخت
به صدای آن حشره که کوچکتر از باد است
گوش کن
بادبادک که مُرد
باد او را به زمین گذاشت
بادبادک که مُرد
درخت شدم
گِرِهی میان زمین و هوا
... ثابت
برای خودم
تنها آسمان بود the sky was that without window
تنها آسمان بود که پنجره نداشت the only sky was without window
از روی همه سقف ها گذشت passed over all the roof
پرنده ها هزار همهمه ترینها the birds the birds thousands and thousands
گیج کوچیدند از سرما the most uproar the giddy birds decamped from the cold
سرما زلال می بارید the cold the limpid come down
در صورتم the cold the limpid come down on my face
On my face
در صورتم که آسمان بود that the sky was but
و پرنده نمی خواست the bird doesn’t want
ثابت
ستاره سنگی
مثل صخره ای سنگی در میان دریایم
ناگزیر امروزم دل به راه فردایم
نه پرنده ای دارم نه پری دریایی
آه مرغ بی دریا یک جزیره تنهایم
در خیال من گاهی تپه های مرجانی
دخترانه می خندند پشت سر به رویایم
دود پیپ یک کشتی دست یک مسافر کو
تا تکان دهد من را با امید می آیم
از پس هزاران مَد باز پُست دریایی
نامه ای نیاورده از کسی به دنیایم
شیشه های بسیاری روی ذهن من مانده
تا نبینم آن او را در خودم که پیدایم
آسمان شبی مهتاب یک پرنده نازل کن
یک ستاره سنگی شکل من که اینجایم
ثابت
نفس
ای سُرمِه کشِ چشمِ ترِ بچّه پری ها تا چند بخوانیم تو را در سحری ها
تا چند بخوانیم که از رقص نمانند بی صف شده گان خونجگران دورو بری ها
هی روز شمردیم شمردیم به انگشت بی شِکوه در این بی کسی و دربه دری ها
گفتیم نمازی به مراد تو بخوانیم ما بین عشاء معرکۀ جلوه گری ها
زیباست که در موسِمِ انگور بیایی ما را بدهی باده ای از خون جگری ها
تاول زده غضروف دو زانوی صبورم در هرولۀ تازه به دنبال پری ها
آوازه اش افتاده به این شهر می یایی دیدند تو را مردم صحرا کَپَری ها
باشد تو بیایی نفسی تازه بگیریم تا باد چنین باد از این خوش خبری ها
ثابت
خانواده دوز دوزا
انگشدونه دخترِ خانواده دوز دوزاست / قرقره خان باباش می شه که اوستای کفش دوزاست
سوزن طلا مادرشون خانومِ خونه داره/ از دستایِ سوزن طلا صد تا هنر می باره
شلوار و دامن می دوزه با نخهای رنگارنگ/ گل میدوزه رو پیرهنا با پولکای قشنگ
مادربزرگ قیچی باجی اگر چه خیلی پیره/ خیاط شهر اولدوزا از اون الگو می گیره
اندازه ها رو می شناسه بدون متر و خط کش/ می فهمه جنس پارچه رو که کِش می دِه کرپ کش
عینکشو پاک میکنه خاک و غبار نشینه/ وقتی می خواد قیچی باجی پارچه رو خوب ببینه
انگشدونه دختریه که صد تا داداش داره/ صد تا داداش؟ نه بابا باروت بگو آتیشپاره
سوزن میخی های کوچیک شلوغ و بازیگوشن/ می رقصن و تو بازیشون پارچه ها رو می پوشن
سوزن طلا داد می زنه دخترم انگشدونه/ بچه ها رو صدا بزن بگو بیان به خونه
رهایی
آن اسب را که بر دامنه های آتشفشان گریخت/ دنبال مکن/ دنبال مکن/ او از آتش نخواهد مُرد/ که بر گُرده هایش تازیانه های عمیقی است از داغ/ و راه هایی که به اجبار تاخته است/ او وحشی بوده است/ و داغ، وحشی است او آتش بوده است/ و آتش وحشی است... خدا دنیا را با اسب، آتشفشان و رهایی آفرید/ اما نه برای تو/ که تنها شکاربانی/ و به آتشی فکر میکنی که تنها، اجاقت را روشن میکند.

