تبليغاتX
خواهران سیب
خواهران سیب
سلامت روان- اطلاع رسانی-ادبیات امروز- دل نوشته ها
• باد مى‌وزد مى‌توانى در مقابلش هم ديوار بسازى، هم آسياب‌بادى. تصميم با تو است


• زيباترين حکمت دوستى، به ياد هم بودن است نه در کنار هم بودن


• دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است


• خوب گوش کردن را ياد بگيريم، گاه فرصت‌ها بسيار آهسته در مى‌زنند


• اگر يک روز هيچ مشکلى سر راهم نبود، مى‌فهمم که راه را اشتباه رفته‌ام


• اگر در کارى موفق شوى، دوستان دروغين و دشمنان واقعى به‌دست خواهى آورد


• زندگى کتابى است پرماجرا، هيچ گاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز


• همه خواستنى‌ها داشتنى نيست، همه داشتنى‌ها خواستنى نيست


• به کم نورترين ستاره‌ها قانع باش، چرا که چشم همه به سوى پر نورترين ستاره‌هاست


• فکر کردن به گذشته، مانند دويدن به دنبال باد است


• امروز را براى ابراز احساس به عزيزانت غنيمت بشمار. شايد فردا احساس باشد اما عزيزى نباشد


• اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگى نباشد صداى آب هرگز زيبا نخواهد شد


• کسى را که اميدوار است هيچگاه نااميد نکن، شايد اميد تنها دارائى او باشد


• شاد بودن تنها انتقامى است که مى‌توان از دنيا گرفت، پس هميشه شاد باش


• توى دنيا دو نفر باش يکى واسه خودت و يکى براى ديگرى. واسه خودت زندگى کن و براى ديگرى زندگى باش


• زندگى همچون بادکنکى است در دستان کودکى که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين مى‌برد


• براى آنان که مفهوم پرواز را نمى‌فهمند، هر چه بيشتر اوج بگيرى کوچک‌تر مى‌شوی


• فراموش نکن قطارى که از ريل خارج شده، ممکن است آزاد باشد ولى راه به جائى نخواهد برد

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388 توسط ثابت |
روزى سقراط، حکيم معروف يونانى مردى را ديد که خيلى ناراحت و متاثر است. علت

ناراحتيش را پرسيد، پاسخ داد: «در راه که مى‌آمدم يکى از آشنايان را ديدم. سلام

کردم جواب نداد و با بى‌اعتنايى و خودخواهى گذست و رفت و من از اين طرز رفتار او

خيلى رنجيدم». سقراط گفت: «چرا رنجيدى؟» مرد با تعجب گفت: «خب معلوم است،

چنين رفتارى ناراحت کننده است». سقراط پرسيد: «اگر در راه کسى را مى‌ديدى که

به زمين افتاده و از درد و بيمارى به خود مى‌پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده

مى‌شدي؟» مرد گفت: «مسلم است که هرگز دلخور نمى‌شدم. آدم که از بيمار بودن

کسى دلخور نمى‌شود». سقراط پرسيد: «به جاى دلخورى چه احساسى مى‌يافتى و

چه مى‌کردى؟» مرد جواب داد: «احساس دلسوزى و شفقت و سعى مى‌کردم طبيب

يا دارويى به او برسانم».

 سقراط گفت: «همه اين کارها را به خاطر آن مى‌کردى که او را بيمار ميدانستى، آيا

انسان تنها جسمش بيمار مى‌شود؟ و آيا کسى که رفتارش نادرست است، روانش

بيمار نيست؟ اگر کسى فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدى از او ديده نمى‌شود؟

بيمارى فکر و روان نامش «غفلت» است و بايد به جاى دلخورى و رنجش، نسبت به

کسى که بدى مى‌کند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و

داروى جان رساند. پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود

را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسى بدى مى‌کند، در آن لحظه بيمار

است».

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388 توسط ثابت |
Blog Skin