رباعی
دیوانه سرسپرده بی پیر منم
خوکرده به ضربه های زنجیر منم
نزدیک بیا وبشناس مرا
این دل به خدا نکرده تغییر منم
رباعی2
صیدی که رهد زحلقه تور تویی
اشکی که چکد زچشم انگور تویی
با اینکه تو انگیزه شدی من بدوم
ای عشق بگو چرا زمن دور تویی
ترس
من
ترسی هستم
که پا برهنه دویده است
تا تو
در اغوشش بگیری
با بوی سرخ کنده های کنار
مادرم
نبایدبیدار شود
وبا فه های قهوه ای ام
گاهی چیز ها را
نه
نمیشود
درسایه درختان آورد
مثل وقتی رودخانه ای
با سنگ هایش عاشقت شده باشد
ونتوانی از او بگذری
سفر
با کمی کاغذ ونخ
بادبادک تو بساز
بپرانش به هوا
روی خط پرواز
در خیالت اسان
خلبان باش وبپر
برو ان بالا ها
نور خورشید بخر
جای من با دستت
ابر را ناز بکن
معذرت خواهی کن
تو از اقای ازن
تو بگو هرگز سنگ
نزدم من به هوا
شیشه پنجره ای
بشود نصف ودو تا
روی اورا تو ببوس
بنشین حرف بزن
بعد برگرد زمین
منتظر هستم من

