تبليغاتX
خواهران سیب
خواهران سیب
سلامت روان- اطلاع رسانی-ادبیات امروز- دل نوشته ها

يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.
مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 توسط ثابت |

خانم "تامپسون" معلم كلاس پنجم ابتدائي دراولين روز مدرسه مقابل  دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزان خيره شد ومانند اكثر معلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت كه همه آنها را به يك اندازه دوست دارد.اما اين غير ممكن بود.     چرا كه دررديف جلو پسر بچه اي به نام"تدي استودارد"در صندلي خود فرو رفته  بود  كه چندان مورد توجه قرارنداشت.خانم"تامپسون"سال قبل"تدي"را ديده بود و   متوجه شده بود كه او با بقيه بچه ها بازي نمي كند.اينكه لباسهايش كثيف هستند واوهمواره به استحمام نياز دارد.براي همين"تدي"فردي نامطلوب قلمداد مي شد.اين وضعيت چنان خانم "تامپسون"را تحت تاثير قرارداد كه او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحاني اش درج مي كرد.

در مدرسه اي كه خانم"تامپسون"تدريس مي كرد،لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش آموزانش را مورد بررسي قراربدهد. او"تدي"را در نوبت آخر قرار داد. با اين حال وقتي پرونده وي رامرور كرد،بسيار شگفت زده شد.

معلم كلاس اول "تدي"نوشته بود او بچه اي با هوش است كه هميشه براي خنديدن آمادگي دارد.او تكاليفش را مرتب انجام مي دهد و رفتارخوبي دارد.او از اينكه دور وبرش شلوغ با شد،خوشحال مي شود.

معلم كلاس دوم نوشته بود"تدي"دانش آموز بسيار با هوش وبا استعدادي است. همكلاسي هايش او را دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاء مادرش به يك بيماري لاعلاج دچار مشكل شده .واحتمالازندگي اش سخت شده است.

معلم كلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش مي كند تا هر چه درتوان دارد به كار بندد،اما پدرش چندان علاقه اي از خودش نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشكل خواهد شد.معلم كلاس چهارم نوشته بود:"تدي"انزواطلب است وعلاقه چنداني به مدرسه نشان نمي دهد.اودوستان زيادي ندارد وگاهي سر كلاس خوابش مي برد.

اكنون خانم"تامپسون"مشكل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد.اوحتي وقتي كه ديد همه دانش آموزانش به جز"تدي"هداياي كريسمس او را با كادوها وروبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي كرده اند، حالش بدتر شد. هديه "تدي"با بد سليقگي در ميان يك كاغذ ضخيم قهوه اي رنگ پيچيده شده بود كه او آن را از پاكت هاي خود درست كرده بود.خانم"تامپسون"براي باز كردن آن در بين هداياي ديگر دچار عذاب روحي شده بود. وقتي او يك گردنبند بدلي كهنه را كه تعدادي از نگين هاي آن هم افتاده بود به همراه يك شيشه عطر مصرف شده كه يك چهارم آن باقي مانده بود از لاي كاغذ قهوه اي رنگ بيرون كشيد. گروهي ازبچه هاي كلاس شليك خنده سردادند. اما او خنده استهزاء آميز بچه هارا باتحسين گردنبند خاموش كرد.سپس آن را به گردن آويخت ومقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد.

حركت بعدي "تدي" كاملا خانم "تامپسون" رامنقلب كرد.اومدتها منتظر ماند تا اينكه سرانجام خانم معلم خود راتنها گير آورد.سپس به وي گفت:خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد.

خانم"تامپسون"هاج و واج به او نگريست.پس از خوردن زنگ آخر و رفتن بچه ها او يك ساعت در كلاس نشست واشك ريخت.

 از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن،خواندن ،نوشتن و رياضيات محدود نكرد بلكه تلاش كرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم "تامپسون"بخصوص توجه خويش را به "تدي"معطوف كرد. همچنانكه با پسرك كار مي كرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد.هر چه بيشتر او را تشويق       مي كرد.پسرك بيشتر عكس العمل نشان مي داد. در پايان سال "تدي"يكي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد.خانم "تامپسون"عليرغم ادعايش كه گفته بود همه بچه ها رابه يك اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا كه تعلق خاطر ويژه اي نسبت به "تدي"داشت.يك سال بعد او نامه اي از طرف "تدي"دريافت كرد كه در آن نوشته بود او بهترين معلم در تمام زندگي اش بود.

شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينكه او نامه ديگري از طرف "تدي" دريافت كرد،"تدي" در اين نامه نوشته بود در حال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است. او بار ديگر به خانم "تامپسون"اطمينان داده بود كه وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش مي داتد. سپس چهارسال ديگر نيز مثل برق وباد گذشت. نامه چهارم"تدي"اذعان مي كرد كه او به زودي به درجه دكترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود كه مي خواهد باز هم پيشرفت كند وبار ديگر احساس قلبي خود را درخصوص وي  تكرار كرده بود. ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري ازطرف "تدي"به دست خانم"تامپسون"رسيد او در نامه خود نوشته بود كه با دختري آشنا شده ومي خواهد با وي  ازدواج كند.تدي"اظهار كرده بود از آنجا كه چند سالي است پدرش را از دست داده  موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم "تامپسون" بپذيرد وبه جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد.والبته خانم "تامپسون"پذيرفت.حدس مي زنيد چه اتفاقي افتاد؟

او در مراسم همان گردنبندي را در گردن آويخت كه چند نگينش افتاده بود وهمان عطري را مصرف كرده بود كه خاطره مادر"تدي" را درياد او زنده كرده  مي كرد. در مراسم عروسي "تدي"با ديدن خانم "تامپسون"لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت و موادبانه دست او راگرفت. بوسه اي بر پشت  آن زد وآهسته در گوش خانم معلم خود مطلبي را گفت

كه خانم "تامپسون"در حالي كه اشك در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد  تو كاملا  در اشتباهي.تدي"اين تو بودي كه به من آموختي مي توانم مهم وتاثير گذار باشم. در آن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايد به دانش آموزان درس  بياموزم تا اينكه با تو آشنا شدم.من برا ي تو وهمسرت آرزوي موفقيت وزندگي    خوب  مي كنم.

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 اردیبهشت1387 توسط ثابت |
Blog Skin