نیکوس تعریف میکند که:
در کودکی پیله کرم ابریشمی را روی درختی یافتم، درست زمانی که پروانه خود را آماده می کرد تا از پیله خارج شود. کمی منتظر ماندم، اما سرانجام چون خروج پروانه طول کشید تصمیم گرفتم به این فرآیند شتاب بخشم.
با حرارت دهانم پیله را گرم کردم، تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز کرد، اما بالهایش هنوز بسته بودند.... کمی بعد پروانه مرد.
نیکوس میگوید: بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود، اما من انتظار کشیدن نمیدانستم. آن جنازه کوچک تا به امروز یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدانم بوده. اما همان جنازه باعث شد بفهمم فقط یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد...
...فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 فروردین1387 توسط ثابت
|
