- تو عشق مادرت هستی!
١٤. وقتى چهاردهساله بوديد، او هزينه سفر يکماهه شما را در تعطيلات تابستان پرداخت کرد. قدردانى شما از او اين بود که حتى يک نامه هم برايش ننوشتيد.
١٥. وقتى پانزده ساله بوديد، او از سرکار به خانه بازمیگشت و در انتظار استقبال شما بود. قدردانى شما از او اين بود که در اتاقتان را قفل میکرديد. ١٦. وقتى شانزده ساله بوديد، او منتظر يک تلفن مهم بود. قدردانى شما از او اين بود که مدتى طولانى تلفن را اشغال نگهداشته بوديد و با دوستتان حرف میزديد. ١٧. وقتى هفده ساله بوديد، او در جشن فارغالتحصيلى دبيرستان شما گريه کرد. قدردانى شما از او اين بود که به او توجهى نکرديد و تمام شب را با دوستانتان گذرانديد. ١٨. وقتى هجده ساله بوديد، او به شما رانندگى ياد داد و اجازه داد ماشينش را برانيد. قدردانى شما از او اين بود که هر وقت فرصت پيدا میکرديد کليد ماشينش را يواشکى بر میداشتيد و میرفتيد. ١٩. وقتى نوزده ساله بوديد، او هزينههاى دانشگاه شما را میپرداخت، شما را با ماشين به دانشگاه میرساند، کيف شما را حمل میکرد. قدردانى شما از او اين بود که ٥٠ متر مانده به دانشگاه از ماشين پياده میشديد و با او خداحافظى میکرديد تا جلوى دوستانتان خجالت نکشيد. ٢٠. وقتى بيستساله بوديد، او از شما درباره دوستانتان سوال میکرد. قدردانى شما از او اين بود که به او میگفتيد «به تو مربوط نيست». ٢١. وقتى بيستويک ساله بوديد، او به شما شغلهايى را براى آيندهتان پيشنهاد میکرد. قدردانى شما از او اين بود که به او میگفتيد: «من نمیخواهم مثل تو بشم.» ٢٢. وقتى بيستودوساله بوديد، او براى فارغالتحصيلى شما از دانشگاه يک مهمانى ترتيب داد. قدردانى شما از او اين بود که از او خواستيد شما را به مسافرت يک ماهه خارج از کشور بفرستد. ٢٣. وقتى بيستوسهساله بوديد، او براى آپارتمان شما يک دست مبل خريد. قدردانى شما از او اين بود که به دوستانتان میگفتيد چقدر اين مبلمان زشت است. ٢٤. وقتى بيستوچهارساله بوديد، او با نامزد شما ملاقات کرد و از شما درباره برنامه آيندهتان سوال کرد. قدردانى شما از او اين بود که با صداى بلند داد زديد: «مادر، خواهش میکنم!»٢٥. وقتى بيستوپنج ساله بوديد، او به هزينههاى عروسى شما کمک کرد، در مراسم عروسیتان گريه کرد و به شما گفت که عميقاً عاشق شماست. قدردانى شما از او اين بود که به يک شهر ديگر نقل مکان کرديد. ٢٦. وقتى سیساله بوديد، او به شما در مورد تربيت بچهتان نصيحت کرد. قدردانى شما از او اين بود که به او گفتيد «زمانه ديگر عوض شده است.»٢٧. وقتى چهل ساله بوديد، او به شما تلفن کرد و روز تولّد يکى از نزديکان را يادآورى نمود. قدردانى شما از او اين بود که به او گفتيد «من الان خيلى سرم شلوغ است.»٢٨. وقتى پنجاه ساله بوديد، او بيمار شد و به مراقبت شما نياز داشت. قدردانى شما از او اين بود که او را به خانه سالمندان فرستاديد. ٢٩. و ناگاه، يکروز او به آرامى از دنيا رفت و تمام کارهايى که میتوانستيد بکنيد و نکرده بوديد مثل صاعقه به قلب شما فرود آمد.
اگر او هنوز در کنار شماست، هرگز فراموش نکنيد که او را بيشتر از هميشه عاشقانه دوست بداريد. و اگر نيست، عشق بیقيد و شرط او را به ياد آوريد
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 آبان1386 توسط ثابت
|

