خانواده دوز دوزا
انگشدونه دخترِ خانواده دوز دوزاست / قرقره خان باباش می شه که اوستای کفش دوزاست
سوزن طلا مادرشون خانومِ خونه داره/ از دستایِ سوزن طلا صد تا هنر می باره
شلوار و دامن می دوزه با نخهای رنگارنگ/ گل میدوزه رو پیرهنا با پولکای قشنگ
مادربزرگ قیچی باجی اگر چه خیلی پیره/ خیاط شهر اولدوزا از اون الگو می گیره
اندازه ها رو می شناسه بدون متر و خط کش/ می فهمه جنس پارچه رو که کِش می دِه کرپ کش
عینکشو پاک میکنه خاک و غبار نشینه/ وقتی می خواد قیچی باجی پارچه رو خوب ببینه
انگشدونه دختریه که صد تا داداش داره/ صد تا داداش؟ نه بابا باروت بگو آتیشپاره
سوزن میخی های کوچیک شلوغ و بازیگوشن/ می رقصن و تو بازیشون پارچه ها رو می پوشن
سوزن طلا داد می زنه دخترم انگشدونه/ بچه ها رو صدا بزن بگو بیان به خونه
رهایی
آن اسب را که بر دامنه های آتشفشان گریخت/ دنبال مکن/ دنبال مکن/ او از آتش نخواهد مُرد/ که بر گُرده هایش تازیانه های عمیقی است از داغ/ و راه هایی که به اجبار تاخته است/ او وحشی بوده است/ و داغ، وحشی است او آتش بوده است/ و آتش وحشی است... خدا دنیا را با اسب، آتشفشان و رهایی آفرید/ اما نه برای تو/ که تنها شکاربانی/ و به آتشی فکر میکنی که تنها، اجاقت را روشن میکند.

