تبليغاتX
خواهران سیب
خواهران سیب
سلامت روان- اطلاع رسانی-ادبیات امروز- دل نوشته ها

" من "

در گوش من  سايه ايست از سيلي خواهرم  پس من پيامبر نيستم با نوري در هاله هاي تقديس از من نهراس و تنها ترانه ام  را به لبهايت  گوش كن براي ابديت وقتي عاشق مي شوي  در مزرعه اي بي هنگام آن را بخوان  كه ساكت شوند غوكان  به تماشا :

با پوستي سرد ورگهايي كه درآن شير ، تنها شير مي چرخد 

 چگونه مي توانم شيطان باشم چگونه ؟

با صدايم كه ادامه  زنانگي خداست 

و طنين بي كلامش هر زخمي را در حتي سنگ  التيام مي بخشد ؟

با كدام اندامم

  كه هنوز  هيچ نقشي را  نپذيرفته است  چگونه مي توانم شيطان باشم

چگونه 

 با پلكي آكنده از سرمه  خاكستركه از گناهان شما به هم آمده

 وراز هاي تيله هاي   پسركان  شده است؟

 با اين  راز  چگو نه مي توانم  شيطان باشم  بي فاش 

 وقتي  زنان و دختراني از چهار قاره  عاشقم هستند

و حسادت گو نه هايشان را به سرخي  نياكنده است 

چگونه مي توانم شيطان  با شم چگونه 

 با اين همه  مردان و پسراني كه  كفش هاي مرا جفت كرده اند 

 و برايم  دست تكان  داد ه اند

در مقابل  چشمان  نيا كانم 

و فرزنداني  از من

 در همه انها متولد  شده اند  و نام همه آن ها يكي است 

 و  با هم دشمني نمي كنند

رود خانه مي تواند  در هيات   زني باشد  كه چكيد ه است د ر تن هايي

 ثابت

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 تیر1388 توسط ثابت |
 و در انگشت های من

 چیزی بود  که به اسمان کشیدمش 

و ستاره ها راه نشان دادند 

 برای پرند گانی که در خواب های  بین سفرشان  هم از اسمان میگذرند

نوشته شده در تاريخ شنبه 6 تیر1388 توسط ثابت |

جائیکه خدا می خواهد باشم

داستان مردی را که هرگز نمی شناختم شنیدم٬ که حتماً خدا می خواست که این داستان را بشنوم.


او رئیس امنیت شرکتی بود که باقیمانده اعضای خود را از حمله به برجهای دوقلو دعوت کرده بود تا فضای اداره خود را با آنها قسمت کنند.

با صدایی پراز وحشت داستان اینکه چرا این افراد جان سالم بدر بردند و همکارانشان کشته شدند را تعریف کرد.

تمام داستانها تنها چیزهای کوچکی بودند.


شاید شما میدانید که مدیر آن شرکت بخاطر اینکه پسرش مهدکودکش شروع شده بود٬ آنروز دیر به سرکار می آید.

        
شخص دیگری بخاطر اینکه آنروز نوبتش بود که کیک به سرکار بیاورد٬ زنده مانده بود.


اما برای من جالبتر فردی بود که آنروز صبح یک جفت کفش قرمز نو می پوشد.


او مسافت زیادی را تا محل کار طی می کند٬ ولی درست قبل از رسیدن به محل کار پاهایش تاول میزند. جلوی یک داروخانه می ایستد تا چسب زخم بخرد و بخاطر همین زنده می ماند.


بنابران حالا وقتی در ترافیک گیرکردم٬ به آسانسور نمیرسم٬ برمیگردم تا تلفن را جواب بدم و...همه این چیزهای کوچک که مرا ناراحت میکنند...


با خودم فکر می کنم که اینجا دقیقاً همانجائیست که خدا میخواهد من در آن لحظه باشم.


 

آیا شده که یک چیز عالی بدون آنکه آنرا خواسته باشید دریافت کرده باشید...مثل پولی ازطریق پست٬ قرضی که صاف شده٬ کوپن خرید رایگان کالا ازجائیکه می خواستید چیزی از آنجا برای خود بخرید اما بزاعت مالی آنرا نداشته اید...

آیا در موقعیتی بودید که نمی دانستید چکار کنید که وضعیت را بهتر کنید٬ اما حالا که به عقب نگاه میکنید...





این خداست که...!!

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 خرداد1388 توسط ثابت |
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد می‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست می‌دهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست می‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنيم؟ آيا نمی‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد می‌زنيم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله می‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نياز می‌شوند و فقط به يکديگر نگاه می‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى
نمانده باشد.
نوشته شده در تاريخ شنبه 23 خرداد1388 توسط ثابت |
 سکر آمیز تر از به گل نشستن انگور/ بوی گردنش در امده بود / با شامه ی غریزی گرگان / در زاویه های شب / با فطرت خرسی که بچه اش را شکاربانان / بر شاخه ها شکسته باشند / می گردم در ابتدای  هر شب جهان روز ها را/ و/ می نشینم / چون / دیواری / تا فردا  از من   سایه ای  بسازد / برای بساطی هایی که فقط  جلد شناس نامه  می فروشند    
نوشته شده در تاريخ شنبه 23 خرداد1388 توسط ثابت |
گفتی که بلوط نه درخت تاکی

 هم صحبت مست اسمان و خاکی

 هر چند که هست پشت سر حرف و حدیث

 ای در رگ ما همیشه خون تو پاکی. 

  هدیه

 برایت می فرستم گوش ماهی

 که یاد من بیفتی گاه گاهی

 منم کودک تویی کودک تر از من

  چه شیرین است  حس بی گناهی

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 خرداد1388 توسط ثابت |
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 اردیبهشت1388 توسط ثابت |
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 توسط ثابت |
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 فروردین1388 توسط ثابت |

فكرش را نمي كنيم اما...

هميشه يكي هست كه بيشتر از هر كسي دوستمان دارد، فصلها را به اندازه

طاقتمان رنگ مي دهد. پيراهن بهار را عوض ميكند كه اميد از چشم ما بتابد. شكوفه

ها را مي خنداند تا شوق زندگي به يك قطره باران دلخوش باشد و خاك را نوازش

ميكند تا با ما مهربان باشد.

فرا رسيدن عيد سعيد باستاني را به تمامي دوستان خوبمان تبريك گفته، سلامتي،

سعادت و ايمان برايتان آرزو مي كنيم.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 اسفند1387 توسط ثابت |

توصیف رفتار
این کودکان غالباً خصومت دیگران را بر‌می‌انگیزند، خود را درگیر جنگ و دعوا می‌کنند و یا دیگران را تحریک به دعوا یا بحث و جدل می‌کنند. این گونه کودکان غالباً رفتارهای قلدر مآبانه دارند و معمولاً دوستان اندکی دارند. آن‌ها دوست دارند مشکلات را با پیروزی در جنگ و دعوا یا جرّ و بحث حل کنند. کودکان پرخاشگر غالباً دیگران را تهدید می‌کنند و سایر دانش‌آموزان معمولاً‌ از آن‌ها می‌ترسند. پرخاشگری هم به صورت زبانی و هم به صورت فیزیکی می‌تواند باشد.

 

 

فرد پرخاشگر به ندرت اعتماد به نفس دارد و آن را از طریق رفتار پرخاشگرانه به دست می‌آورد. فرد پرخاشگر در جستجوی جلب توجه است و از توجهی که به خاطر پرخاشگری کسب می‌کند، لذت می‌برد. قدرت، توجه آدم‌ها را جلب می‌کند و فرد پرخاشگر از این موضوع آگاهی دارد. افراد پرخاشگر معمولاً می‌دانند که رفتارشان نامناسب است.

 

 

اقدامات

  • هرگز پرخاشگری نامناسب را نادیده نگیرید و با کودک پرخاشگر خود به جنگ قدرت نپردازید.
  • رویکردتان محکم ولی در عین حال متین و آرام باشد. به یاد داشته باشید که فرد پرخاشگر با جنبه خشن شما می‌تواند مقابله کند امّا در مقابل متانت و آرامش تسلیم خواهد شد و این چیزی است که او واقعاً می‌خواهد- نوع درست توجه.
  • با کودک پرخاشگر به صورت تک به تک برخورد کنید و برنامه‌ای برای او طراحی کنید تا کنترل رفتارش را به دست گیرد.
  • معلمان موفق می‌دانند که هنگامی که رابطه یک به یکی با دانش‌آموزان پرخاشگر برقرار می‌کنند، می‌توانند به سرعت آن‌ها را رام کنند. به یاد داشته باشید که این کودکان فقط به توجه نیاز دارند. بنابراین، دوست داشتن واقعی و صمیمانه آن‌ها، رمز موفقیت است.
  • برای این کودکان فرصت‌هایی را فراهم آورید تا رفتار مناسبی بروز دهند. به آن‌ها مسئولیت بدهید و تحسین‌شان کنید.
  • هنگامی که فرزند پرخاشگرتان رفتار مناسبی دارد فوراً به او باز خورد مثبت بدهید. در این صورت خواهید دید که رفتارهای پرخاشگرانه شروع به از بین رفتن می‌کنند.
  • فعالیت‌هایی را برای او فراهم کنید که بتواند تمایلات رهبری خود را به نحو مثبتی بروز دهد. همواره به او نشان دهید که مواظبش هستید، به او اعتماد دارید و برایش احترام قائلید. به او یادآور شوید که این رفتارهای نامناسبند که شما دوست ندارید نه خود او. تا آنجا که می‌توانید روش‌هایی را برای این‌گونه کودکان فراهم سازید که بتوانند کنترل رفتارهای نامناسبشان را به دست گیرند. هرگز فراموش نکنید که تمام کودکان نیاز دارند که بدانند شما به آن‌ها توجه دارید و دیگر این که آن‌ها می‌توانند به نحو مثبتی در کارها مشارکت داشته باشند. زمان زیادی طول می‌کشد تا کودک بر رفتارهای پرخاشگرانه‌اش تسلط یابد. بنابراین، صبور و پایدار باشید و بدانید که تغییر به زمان نیاز دارد.

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 دی1387 توسط ثابت |

 
نوعاً چهار دلیل برای رفتارهای نامناسب وجود دارد:

  • توجه
  • انتقام
  • قدرت
  • نمایش ناتوانی

توجه: هنگامی که کودک نتواند توجه شما را به خود جلب کند، غالباً به انجام رفتارهایی می‌پردازد تا جلب توجه کند.

انتقام: هنگامی که کودک به دلیلی حس کند که او را دوست ندارند، برای جلب توجّه به انتقام جویی می‌پردازد. هنگامی که کودک به دیگران و یا احساسات آن‌ها آسیب می‌رساند حس می‌کند که آدم مهمی است.

قدرت: این گونه کودکان نیاز دارند که «رئیس» باشند. آن‌ها فقط هنگامی احساس قدرت می‌کنند که رئیس باشند. تلاش برای کسب قدرت در این شرایط افزایش می‌یابد.

نمایش ناتوانی: این گونه کودکان معمولاً دارای سطح کمی اعتماد به نفس هستند و چون فکر می‌کنند کاری از دستشان ساخته نیست، در مقابل سختی‌ها زود تسلیم می‌شوند. آن‌ها غالباً حس این که کاری را با موفقیت انجام دهند ندارند.



پس از آن که هدف و منظور از رفتار نامناسب را تشخیص دادید، حال می‌توانید نسبت به تغییر آن اقدام کنید. به طور خلاصه، چیزهایی که باید به منظور تغییر رفتارهای نامناسب به خاطر داشته باشید به قرار زیرند:

  • همیشه با کودکانتان رفتار احترام‌آمیز داشته باشید. در نهایت، رفتار احترام آمیز شما، احترام متقابل به همراه خواهد داشت. همیشه رفتاری که دوست دارید از آن‌ها ببینید را خودتان انجام دهید.
  • کودکتان را تشویق کنید که اعتماد به نفسش را تقویت کند. به او القاء کنید که دوستش دارید و به رفتارهای مناسبش توجه نشان دهید.
  • هرگز خود را درگیر قدرت‌نمایی‌های او نکنید. از عصبانی شدن خودداری کنید و تلافی نکنید.
  • باور کنید که تمام رفتارهای نامناسب، ریشه در نیاز به توجه دارند.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 دی1387 توسط ثابت |

دلایل مختلفی برای بروز رفتار نامناسب وجود دارد. همچنین «اقتضای سنی» می‌تواند عامل رفتارهای نامناسب باشد. این گونه رفتارها غالباً در صورت برخورد مناسب، تصحیح می‌گردند. باید به یاد داشته باشیم که پذیرش رفتارهای نامناسب، کار عاقلانه‌ای نیست. پیامی که با پذیرش رفتار نامناسب به کودک انتقال می‌یابد این است که باور می‌کند که رفتارش بد نیست و برای دیگران اهمیتی ندارد.

معمولاً این جملات و عبارات برای توجیه رفتارهای ناپسند کودکان شنیده می‌شود كه نادرست است:

  • پسر بچه است دیگه ...
  • بزرگ می‌شود خوب می‌شود ...
  • اقتضای سنّش است ...

با وجودی که مرتب شاهد این گونه رفتارها هستیم امّا بی‌تفاوت بودن و اقدامی نکردن، کار درستی نیست. دلیلی برای پذیرش رفتارهای نامناسب و یا انتظار آن‌ها را داشتن، وجود ندارد. فکر نکنید که کاری نمی‌توانید انجام دهید. این اشتباهی است که غالباً صورت می‌گیرد.
ما باید رفتار کودک را درک کنیم و کمک کنیم با تأثیر مثبتی که می‌گذاریم، آن رفتار تصحیح شود. متأسفانه، نادیده انگاری و چشم بر هم گذاشتن در مقابل رفتار کودک، کار آسانی است امّا باید بدانیم که با این کار، آن رفتارها ادامه می‌یابد و در بسیاری موارد بدتر و شدیدتر هم می‌گردد.

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 دی1387 توسط ثابت |
کودکی که غلو می‌کند، دروغ می‌گوید و یا به تحریف واقعیت می‌پردازد، این کار را به دلایل مختلفی انجام می‌دهد. گاهی اوقات (به دلایل غالباً ناشناخته) حس می‌کند که دوستش ندارند و به این منظور دروغ می‌گوید که شنونده او را بیشتر دوست بدارد. کودک یاد گرفته است که تحریف واقعیت، توجه بیشتری را به او جلب می‌کند. این کار گاهی اوقات جبران‌گر احساس ناتوانی اوست. گاهی دروغگویی کودک به خاطر جلوگیری از تنبیه شدن یا از پیامدهایی است که فکر می‌کند گفتن واقعیت به همراه خواهد داشت. برخی کودکان دروغ می‌گویند تا دیگران را به مشکل اندازند. این گونه کودکان غالباً خودشان مشکلی دارند. دروغگویی کودکان غالباً برای انجام ندادن وظایف و تکالیف است. کودک به دروغ می‌گوید که تکالیف مدرسه را انجام داده است تا به کار لذت بخش‌تری بپردازد. کودکان دوست ندارند که هنگام ارتکاب به یک رفتار نامناسب دستگیر شوند و به همین خاطر غالباً دروغ می‌گویند یا واقعیت را جور دیگری نشان می‌دهند.
باید به یاد داشته باشیم که کسانی که از روی عادت و یا به طور مزمن دروغ می‌گویند، به ندرت احساس خوبی درباره خودشان دارند. به الگوهای دروغگویی کودکتان توجه کنید. آیا او تنها در زمان‌های خاص یا موقعیت‌های خاصی دروغ می‌گوید؟ سعی کنید دریابید نیازهایی که کودک را به دروغگویی وا می‌دارد کدامند.

 

 

اقدامات

  • همیشه به کودکتان و در مقابل او راست بگوئید. از گفتن دروغ، هر چند کوچک و کم اهمیت اجتناب کنید.
  • به فرزندتان، از طریق نقش بازی کردن، ارزش راست‌گویی را بیاموزید. این کار زمانگیر است و به صبر و حوصله نیاز دارد.
  • از طریق نقش بازی کردن، پیامدهای منفی دروغگویی را به او نشان دهید.
  • هیچ بهانه‌ای را برای دروغگویی نپذیرید. دروغگویی به هیچ‌وجه قابل قبول نیست.
  • کودکان باید پیامدهای مضرّ دروغگویی را درک کنند و هرگاه امکان‌پذیر بود به خاطر دروغگویی معذرت خواهی کنند.
  • پیامدهای منطقی برای کودکانی که دروغ می‌گوید باید در نظر گرفته شود.
  • کودکان باید بدانند که دروغگویی، هرگونه که باشد، هرگز قابل قبول نیست و تحمل نخواهد شد.
  • کودکان غالباً دروغ می‌گویند تا اولیاء یا معلمان خود را خوشحال کنند. آن‌ها باید بدانند که برای شما ارزش راست‌گویی بسیار بیشتر از هر رفتار دیگری است.
  • کودکان باید خود بخشی از راه‌حل و یا پیامدها باشند. از آن‌ها بپرسید خودشان حاضرند در صورت دروغگویی چه جریمه‌ای بپردازند یا چه کاری انجام دهند.
  • به کودکتان یادآور شوید که از دروغ گفتن آن‌ها بسیار ناراحت می‌شوید. تأکید کنید که نه از خود آن‌ها بلکه از کاری که انجام داده‌اند ناراحتید و ناراحتی خود را واقعاً به آن‌ها نشان دهید. سعی کنید با حرف‌های خود آن‌ها را از مسیر دروغگویی دور سازید. مثلاً به آن‌ها بگوئید: «خیلی بعید است که تو درباره تکالیف مدرسه‌ات دروغ بگویی. تو خیلی در انجام دادن آن‌ها مهارت داری و از پس همه چیز می‌توانی برآیی.»
  • در همه حال حقیقت را ستایش کنید!

از نصیحت و سخنرانی و تصمیم‌گیری‌های غیرمنطقی فوری اجتناب کنید. مثلاً:«اگر یکبار دیگر دروغ بگویی تا یکسال برایت چیزی نمی‌خرم.» هرگز فراموش نکنید که تمام بچه‌ها نیاز دارند که بدانند شما مواظبشان هستید و آن‌ها می‌توانند به شیوه مثبتی در کارهای شما مشارکت کنند. مدت زمان زیادی طول می‌کشد تا کودک بر تحریف واقعیت، مبالغه و دروغگویی مزمن فایق آید. صبور و پایدار باشید و بدانید که تغییر به زمان نیاز دارد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 دی1387 توسط ثابت |
ملاصدرا می‌گويد: خداوند بی‌نهايت است و لامكان و بی‌زمان اما به قدر فهم تو كوچك می‌شود و به قدر نياز تو فرود می‌آيد و به قدر آرزوى تو گسترده می‌شود و به قدر ايمان تو كارگشا می‌شود.
روزی روزگاری اهالی يک دهکده تصميم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند، در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعنی ايمان.
بدبختى تنها در باغچه‌اى که خودت کاشته‌اى می‌رويد.
وقتى كه زندگى برات خيلى سخت شد، يادت باشه كه درياى آروم، ناخداى قهرمان نمی‌سازه.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آذر1387 توسط ثابت |

زندگى مثل دوچرخه‌سوارى می‌مونه... واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشى. آلبرت اينشتين
اگر كسى را دوست دارى، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتى كه ناگفته می‌مانند، می‌شكنند. جرج آلن
ميان انسان و شرافت رشته باريکى وجود دارد و اسم آن قول است. توماس براس
شريف‌ترين دلها دلى است که انديشه آزار کسان درآن نباشد. زرتشت
خوشبختى فاصله اين بدبختى است تا بدبختى ديگر. چارلى چاپلين

همه دوست دارند به بهشت بروند، اما كسى دوست ندارد بميرد. بهشت رفتن جرأت مردن می‌خواهد.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آذر1387 توسط ثابت |

در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد:

                      و آن آگاهى است

و تنها يك گناه:

                         و آن جهل است

و در اين بين، باز بودن و بسته بودن چشم‌ها،

تنها تفاوت ميان انسان‌هاى آگاه و ناآگاه است.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 آذر1387 توسط ثابت |


يک برگ کاغذ برداريد و بالاى آن بنويسيد افرادى که به من بدى کرده‌اند، از جمله: عزيزانم را از من گرفته‌اند و به هر نحوى عامل رنجش شديد من شده‌اند.
نام اين افراد را بنويسيد: (به صورت ستونی) سپس به روى هر اسم خوب تمرکز کنيد و چهره آن فرد را در نظر بگيريد. لحظاتى بعد، روبروى نامش بنويسيد: دوستت دارم، از گناه تو گذشتم!
آيا می‌توانيد اين کار را بکنيد؟ يقين بدانيد اگر نتوانيد اين کار را بکنيد و ديگران را ببخشيد، هرگز قادر به بخشودن خود نخواهيد بود.

يک پيشنهاد!
خود را ارزيابى کنيد. می‌پرسيد چگونه؟ ارزيابى يعنى چه؟
به بيانى ساده: ارزيابى يعنى، نگاهى به صفات خوب يا بد خود داشتن، به عبارتى، صفات خود را تحليل کردن و در نهايت، تقويت صفات خوب و تضعيف صفات بد.
چکيده مطالب:
- همه چيز در اين جهان دوطرفه است، پس اگر می‌خواهيد خداوند به سخنان شما گوش فرا دهد، به سخنان او گوش دهيد!
- گوش کردن به سخنان خداوند به نوعى، يعنى، دوست داشتن او! پس او را با عمل به فرامينش دوست داشته باشيد تا او نيز شما را دوست داشته باشد!
- فراموش نکنيد! دوست داشتن خلق= دوست داشتن خالق.
- اگر اين نکته را دريابيم که در وجود هر انسانى روح خداوند خانه گزيده، آيا باز هم حاضر می‌شويم به کسى توهين کنيم؟
براى آن‌که مردم دوستتان بدارند، بايد ابتدا خودتان را دوست بداريد!
- هر اشتباه يعنى، يک تجربه! اما مراقب باشيد گاهى يک اشتباه همه عمر را به باد خواهد داد!
- از اشتباه کردن نترسيد! ترسوها هرگز پيشرفت نخواهند کرد!
- خود را ببخشيد تا بتوانيد ديگران را هم ببخشيد!
- اطرافيان خويش را دوست بداريد و در هر زمان ممکن به آنها شفاف و روشن بگوييد که دوستشان داريد، قبل از آنکه با حسرت و اشک بر سر گور آنان اين سخن را بگوييد!
- براى راهيابى به خلوت خاص حق بايد ابتدا آغوش خويش را بر روى خلق بگشاييد!

جان کلام:
دوست داشتن خلق را از همين امروز تجربه کن تا آثار شگرف دوست داشتن خالق را به تماشا بنشينی!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 آذر1387 توسط ثابت |

يک آزمايش عملي!
روبه‌روى آينه بايستيد و تمرکز کنيد با دقت به رنگ چشم‌ها، خطوط مورب و موازى صورت خود را نگاه کنيد! بعد از چند لحظه تمرکز، احساس می‌کنيد که سالهاست خود را در آينه به اين دقت نگاه نکرده‌ايد. سپس پنج بار با آرامش و از صميم قلب با ذکر نام کوچک خود به تصوير بگوييد:
… جان دوستت دارم، … جان خيلى دوستت دارم. من همه کارهايت را تاييد می‌کنم! من به خوبى می‌دانم که تو بی‌گناهی! … جان من خيلى دوستت دارم.
آيا می‌توانيد به دفعات ياد شده اين کار را انجام دهيد؟
اگر توانستيد که بسيار خوب به شما تبريک می‌گويم! شما خود را دوست داريد، پس ديگران را هم می‌توانيد دوست داشته باشيد و در نهايت خداوند را و رابطه شما به اين شکل می‌شود: (خدا=خلق=خودم).

اما اگر نتوانستيد! نگران نباشيد، ٩٨ درصد از مردم نمی‌توانند اين کار را به خوبى انجام دهند! برگرديد به گذشته، اشتباهات خود را ببخشيد و بدانيد که اگر اشتباه نبود، هرگز بشر متعالى نمی‌شد.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 آذر1387 توسط ثابت |

هفدهم مهر روز جهانی کودک مبارک

 

کوه ها، پلّه های بین خانه های ماست

رودها، خط مهربان آبی شماست

ماه، پنجره، دعا ، امید

فصل های سبز و زرد و قرمز و سفید

خوشه طلایی خدا، آفتاب

باز غنچه داده روز نو رسید

روزتان پر از نسیم و قاصدک

بچه های خوب پشت کوه های دور

بچه های آشتی و خنده های بی غرور

من به یاد هر چه کودک است در جهان

من به یاد بچّگی به هر زبان

قاصدک برایتان پُست میکنم به دست باد

روی بال های قاصدک نوشته ام

روز و روزگار و زندگی به کامتان عسل

خط مهربان و آبی شما

نامه تان به دست من رسید

 

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 شهریور1387 توسط ثابت |

شکار

چشمهایت را

برای بستن

نگاه دار

تا غبار را

 که به عمق می خزد

تماشا کنی

شکار

چیزیست که دیگران آن را نمی بینند

وفرصتی که به اتفاق می افتاد

...

شیری

درون آب

نگاه می کند

به خون خشک شده لبانش

و غبار

چشمهایش را می بندد

 

سفر

گاهی نباید واکنی لب از لبت انگار

باید بکوبی رد شوی از مرزها بسیار

باید بساید ساقهایت رد نماند تا

ردی بگیرد از پی ات  صیاد ها ناچار

باید بچرخی در میان سنگ ها چون رود

 رودی  بدون  یک علامت رهسپار غار

غاری معمادار معناریز کاشف کُش

صد در به دریا واشده در پشت هر تالار

گفتم ولی با تو نباید بایدی برخورد

آیینه را  بو می کنم می بینمت انگار

عطرت چه زنبوران صحرا را به شهر آورد

لحنت چه کندوهای دنیا را عسل سرشار

دستت ولی آن دست های شاپرک خیزت

پر زد  چرا  مه شد میان بوته ها ی خار

شاید تصور می کنی هر سایه ای گرگ است 

بو می کشندت زنده ای از پشت هر دیوار

 

 یاد

 نه نامم را بر سنگ

 و نه  عطرم را در زلفت

نگاه ندار

اما دستت را چرا

 وقتی بلند میشود تا شاپرکی به زمین  خو بگیرد

 دهانت را چرا

 وقتی زبانی را در کامش

 تاب می آورد

جهان در زمان تو

نشا نه ها در زمان تو کمرنگ شده است

 عطرم را بر سنگ 

تماشا کن

 و  مزه هایی را به یاد  بیاور

که در شیر من نوشیدی 

شنیدی  تپش هایی را که خدا با دست های خودش

برای تو کوک کرده بود؟

بریده

جهان وقتی از چند سو می آید

همیشه یکی از جهت ها می پرد

دریچه های تنگ

آدم را تیز می کند

با لبهای پریده

با تو حرف میزنم

بریده بریده

 

 

مرحله

رو به ان کُره که مه شده است

دریچه راباز کن

ترس

سایه ایست از یک پیراهن کوچک شده

که تنها نفسی

آن را تکان می دهد

که تکان بخوری

حالا

تمام دلت که شورشده است می ریزد

مثل دانه های نمک

از خیسی موی یک پری

 که هر صبح

هرصبح

هرصبح

چشمهایش را می بندد

ودوباره باز می کند وحل می شود

درمرحله ای که تکرار ناشدنی نیست

ثابت

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 شهریور1387 توسط ثابت |

 

هيچ چيز ارزشمندتر از همين امروز نيست.
                                                            گوته

پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز ديگر وارد سى سالگى می‌شدم. وارد شدن به دهه‌اى جديد از دوران زندگيم نگران کننده بود، چون می‌ترسيدم که بهترين سال‌هاى زندگيم را پشت سرگذاشته باشم.
عادت جارى و روزانه من اين بود که هميشه قبل از رفتن به سرِکار، براى تمرين به يک باشگاه می‌رفتم. من هر روز صبح دوستم نيکولاس را در ورزشگاه می‌ديدم. او هفتاد و نه سال داشت و پاک از ريخت افتاده بود. آن روز که با او احوالپرسى می‌کردم، از حال و هوايم فهميد که سرزندگى و شادابى هر روز را ندارم. به همين خاطر، علّت امر را جويا شد. به او گفتم که از وارد شدن به سن سى سالگى احساس نگرانى می‌کنم. با خود فکر می‌کردم که وقتى به سن و سال نيکولاس برسم، به زندگى گذشته‌ام چگونه نگاه خواهم کرد. به همين خاطر از نيکولاس پرسيدم: «ببينم، بهترين دوران زندگى شما چه موقعى بود؟»
نيکولاس بدون هيچ ترديدى پاسخ داد: «جو، دوست عزيز، پاسخ فيلسوفانه من به سوال فيلسوفانه شما اين است:
«وقتى که کودکى بيش نبودم و در اطريش تحت مراقبت کامل و زير سايه پدر و مادرم زندگى می‌کردم، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«وقتى که به مدرسه می‌رفتم و چيزهايى ياد می‌گرفتم که الان می‌دانم، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«وقتى که براى نخستن بار صاحب شغلى شدم و مسئوليت قبول کردم و به خاطر کار و کوششم حقوقى دريافت کردم، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«وقتى که با همسرم آشنا و عاشقش شدم، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«جنگ جهانى دوم شروع شد، و من و همسرم براى نجات جانمان مجبور به ترک وطن شديم. موقعى که با هم، صحيح و سالم، روى عرشه کشتى نشسته عازم آمريکاى شمالى شديم، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«موقعى که به کانادا آمديم و صاحب اولاد شديم، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«موقعى که پدرى جوان بودم و بچه‌هايم جلوى چشمانم بزرگ می‌شدند، آن دوران بهترين دوران زندگى من بود.»
«و حالا، جو، دوست عزيزم، من هفتاد و نه سال دارم. صحيح و سالم هستم، احساس نشاط می‌کنم و زنم را به اندازه‌اى که روز اول ديده بودمش، دوست دارم، و اين بهترين دوران زندگى من است.»
                                                                       جو کمپ

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 شهریور1387 توسط ثابت |

 

آموزگارى در نيويورک تصميم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شيوه جالبى قدردانى کند.
او دانش‌آموزان را يکى‌يکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
آنگاه به سينه هر يک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلايى نوشته شده بود: «من آدم تاثيرگذارى هستم.»
سپس آموزگار تصميم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعريف کند تا ببيند اين کار از لحاظ پذيرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بيرون از مدرسه همين مراسم قدردانى را گسترش داده و نتايج کار را دنبال کنند و ببينند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از يک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمايند.
يکى از بچه‌ها به سراغ يکى از مديران جوان شرکتى که در نزديکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ريزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و يکى از روبان‌هاى آبى را به پيراهنش زد. و دو روبان ديگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام يک پروژه هستيم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بيرون برويد، کسى را پيدا کنيد و از او با نصب روبان آبى به سينه‌اش قدردانى کنيد.
مدير جوان چند ساعت بعد به دفتر رئيسش که به بدرفتارى با کارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صميمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسين می‌کند.
رئيس ابتدا خيلى متعجب شد. آنگاه مدير جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذيرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سينه‌اش بچسباند.
رئيس گفت: «البته که می‌پذيرم.» مدير جوان يکى از روبان‌هاى آبى را روى يقه کت رئيسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان را به او داد و گفت: لطفاً اين روبان اضافى را بگيريد و به همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى کنيد.
مدير جوان به رئيسش گفت پسر جوانى که اين روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام يک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند اين مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببينند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
آن شب، رئيس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١٤ ساله‌اش نشست و به او گفت: امروز يک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد.
من دردفترم بودم که يکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسين می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.
می‌توانى تصور کنی؟ او فکر می‌کند که من يک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سينه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثيرگذارى هستم.»
رئيس ادامه داد: او به من يک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسيله آن از کس ديگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به اين فکر می‌کردم که اين روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسيار زياد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آيم توجه زيادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زياد خوب نيستند و به خاطر اتاق خوابت که هميشه نامرتب و کثيف است، سر تو فرياد می‌کشم.
امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشينم و به تو بگويم که چقدر برايم عزيزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثيرگذار بوده‌اى.
تو در کنار مادرت، مهم‌ترين افراد در زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آنگاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گريه افتاد. نمی‌توانست جلوى گريه‌اش را بگيرد. تمام بدنش می‌لرزيد.
او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: «پدر، امشب قبل از اين که به خانه بيايى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برايتان توضيح دادم که چرا به زندگيم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشيد.»
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابيديد، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برايتان اهميتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است.
پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پيدا کرد.
فردا که رئيس به اداره آمد، آدم ديگرى شده بود. او ديگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثيرگذار بوده‌اند.
مدير جوان به بسيارى از نوجوانان ديگر در برنامه‌ريزى شغلى کمک کرد. يکى از آن‌ها پسر رئيسش بود و هميشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثيرگذار بوده‌اند.
و به علاوه، بچه‌هاى کلاس، درس با ارزشى آموختند:

«انسان در هر شرايط و وضعيتى می‌تواند تاثيرگذار باشد.»

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 شهریور1387 توسط ثابت |
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مرداد1387 توسط ثابت |
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مرداد1387 توسط ثابت |

از لحظه‌اى که در يکى از اتاق‌هاى بيمارستان بسترى شده بودم، زن و شوهرى در تخت روبروى من مناقشه‌ بى‌پايانى را ادامه مى‌دادند. زن مى‌خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مى‌خواست او همان جا بماند. از حرف‌هاى پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است. در بين مناقشه اين دو نفر کم‌کم با وضيعت زندگى آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائى ساده بودند با دو بچه. دخترى که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مى‌خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو بود. در راهروى بيمارستان يک تلفن همگانى بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه‌شان زنگ مى‌زد. صداى مرد خيلى بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مى‌شد. موضوع هميشگى مکالمه تلفنى مرد با پسرش هيچ فرقى نمى‌کرد: گاو و گوسفندها را براى چرا برديد؟ وقتى بيرون مى‌رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مى‌شود. بزودى برمى‌گرديم... چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را براى انجام عمل جراحى زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالى که گريه می‌کرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنى مطمئن و دلدارى دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگى نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمى درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگارى جلوى مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بی‌حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحى با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالى سر از پا نمی‌شناخت و وقتى همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌هاى گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاى او شد که هنوز بی‌هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمى‌توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزى که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صداى بلند و همان حرف‌هايى که تکرار می‌شد. روزى در راهرو قدم می‌زدم. وقتى از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودى خوب می‌شود و ما برمی‌گرديم. نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتى در داخل تلفن همگانى نيست. مرد درحالى که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش مى‌کنم به همسرم چيزى نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براى هزينه عمل جراحيش فروخته‌ام. براى اين که نگران آينده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم. در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براى خانه نبود، بلکه براى همسرش بود که بيمار روى تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصى که بين‌شان بود، تکان خوردم. عشقى حقيقى که نيازى به بازی‌هاى رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.

 

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 مرداد1387 توسط ثابت |

 

پيرمردى بر قاطرى بنشسته بود و از بيابانى می‌گذشت. سالكى را بديد كه پياده بود
پيرمرد گفت: اى مرد به كجا رهسپاری؟
سالك گفت: به دهى كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت می‌ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌كنند
پيرمرد گفت: به خوب جايى می‌روى
سالك گفت: چرا؟
پيرمرد گفت: من از مردم آن ديارم و ديرى است كه چشم انتظارم تا كسى بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت: پس آنچه گويند راست باشد؟
پيرمرد گفت: تا راست چه باشد
سالك گفت: آن كلام كه بر واقعيتى صدق كند
پيرمرد گفت: در آن ديار كسى را شناسى كه در آنجا منزل كنی؟
سالك گفت: نه
پيرمرد گفت: مردمانى چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند؟
سالك گفت: ندانم
پيرمرد گفت: چندى ميهمان ما باش. باغى دارم و ديرى است كه با دخترم روزگار می‌گذرانم
سالك گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پيرمرد گفت: اى كوكب هدايت شبى در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابى و هم ديگران را بازسازى
سالك گفت: براى رسيدن شتاب دارم
پيرمرد گفت: نقل است شيخى از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه می‌زد تا هدايت شوند. ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كنى كه شيخ كرد
سالك گفت: ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه؟
پيرمرد گفت: پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد. خلايق با خداى خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند. از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت: حقا كه اينجا جنت زمين است. آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش‌اند
پيرمرد گفت: بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستارى سبز آمد و تنگى شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد. سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پيرمرد گفت: با آن شتابى كه براى هدايت خلق دارى پندارم كه امروز را رهسپارى
سالك گفت: اگر مجالى باشد امروز را ميهمان تو باشم
پيرمرد گفت: تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است. اينگونه كن
سالك در باغ قدمى بزد و كنار چشمه برفت. پرنده‌ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود. طعامى لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد. دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد. روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت: لابد به انديشه‌اى كه رهسپار رسالت خود بشوى
سالك چندى به فكر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن می‌دهد اما دل اطاعت نكند
پيرمرد گفت: به فرمان دل روزى دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزى دگر بماند
پيرمرد گفت: لابد امروز خواهى رفت, افسوس كه ما را تنها خواهى گذاشت
سالك گفت: ندانم خواهم رفت يا نه, اما عقل به سرانجام رسيده است. اى پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پيرمرد گفت: با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گويم
سالك گفت: بر شنيدن بی‌تابم
پيرمرد گفت: دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطى
سالك گفت: هر چه باشد گردن نهم
پيرمرد گفت: به ده بروى و آن خلايق كج كردار را به راه راست گردانى تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت: اين كار بسى دشوار باشد
پيرمرد گفت: آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل می‌نمود
سالك گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام می‌دادم اگر خلايق به راه راست می‌شدند, و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پيرمرد گفت: پس تو را رسالتى نبود و در پى كار خود بوده‌اى
سالك گفت: آرى
پيرمرد گفت: اينك كه با دل سخن گويى كج كردارى را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت: آن يك نفر را من بر گزينم يا تو؟
پيرمرد گفت: پيرمردى است ربا خوار كه در گذر دكان محقرى دارد و در ميان مردم كج كردار, او شهره است
سالك گفت: پيرمردى كه عمرى بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟
پيرمرد گفت: تو براى هدايت خلقى می‌رفتى
سالك گفت: آن زمان رسم عاشقى نبود
پيرمرد گفت: نيك گفتى. اينك كه شرط عاشقى است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن, می‌خواهم بدانم چه ديده و چه شنيده‌ای؟
سالك گفت: همان كنم که تو گويى
سالك رفت, به آن ديار كه رسيد از مردى سراغ پيرمرد را گرفت
مرد گفت: اين سوال را از كسى ديگر مپرس
سالك گفت: چرا؟
مرد گفت: ديرى است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغى روزگار می‌گذراند
سالك گفت: شنيده‌ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت: تازه به اين ديار آمده‌ام, آنچه تو گويى ندانم. خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد. هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا. برگشت دست پيرمرد را بوسيد
پيرمرد گفت: چه ديدی؟
سالك گفت: خلايق سر به كار خود دارند و با خداى خود در عبادت
پيرمرد گفت: وقتى با دلى پر عشق در مردم بنگرى آنان را آنگونه ببينى كه هستند نه آنگونه كه خود  خواهى

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 تیر1387 توسط ثابت |

چه زمانی متوجه حضور کسی در قلب خود میشوید؟ عشق در کیمیای ذهنتان باعث چه رویدادی میگردد؟ و آیا عاشق شدن صرفاً طریقه ای طبیعی برای حفظ بقای نوع بشر است؟
ما نام عشق را بر آن می نهیم. عشق به مانند روشنای آفتاب حس میگردد. اما روح بخش ترین احساسات انسانها شاید همین راه حل زیبای طبیعت برای بقای نسل آدمیان و تولید مثل آنها باشد.

مغر توسط مجموعه ای از مواد شیمیایی اثر بخش، ما را در دام عشق گرفتار می آورد. تـصور بر این است که در حال گزینش شریکی برای خود هستیم، در حالی که ممکن است طعمه ای دلباخته برای دام دوست داشتنی طبیعت بیش نباشیم.

آنگونه که شما تصور میکنید نیست...

روان پژوهان نشان داده اند در حدود 90 ثانیه تا 4 دقیقه زمان لازم است تا شما درباره عشق کسی تصمیم گیری نمایید.

تحقیقات گویای این مطلب میباشند:

%55 از طریق زبان جسمانی علاقه پدید می آید
%38 از طریق لحن صدا و سرعت سخن گفتن
فقط %8 از طریق گفتگو عاشق میشوند

3 مرحله عشق
روانشناسان برای عشق سه مرحله پیشنهاد نموده اند: شهوت، مجذوبیت و تعلق. هر کدام از این مراحل بدلیل وجود هورمونها و مواد شیمیایی خاصی ایجاد میشوند.

مرحله 1: شهوت

این اولین مرحله عشق بوده و در هر دو جنس زن و مرد بدلیل وجود هورمونهای جنسی استروژن و تستسترون پدید می آید.

مرحله 2: مجذوبیت

زمانی شگفت انگیز، هنگامیکه به عشقی حقیقی مبتلا شده اید و بسختی میتوانید به دیگران فکر کنید. دانشمندان بر این باورند که سه انتقال دهنده عصبی اصلی در این مرحله دخیل میباشند: آدرنالین، دوپامین و سروتونین

آدرنالین

مراحل ابتدایی علاقمندی به یک فرد باعث فعال شدن واکنشهای استرس زا و افزایش سطح آدرنالین و کرتیزول در خون می گردد. این فرآیند تاثیر فریبنده ای در فرد ایجاد میکند: وقتی او را برای اولین بار می بینید بدنتان عرق می کند، قلبتان سریعتر میتپد و دهانتان خشک میگردد.

دوپامین

یک زوج تازه ازدواج کرده تحت معاینه مغزی قرار گرفتند و مشخص گردید که میزان سطح دوپامین که نوعی انتقال دهنده عصبی بشمار میرود در آنها بالا است. این هورمون از طریق رهاسازی حس شدیدی از لذت، باعث تحریک میل و رغبت در شخص میگردد. این دقیقاً همان تاثیری است که بعد از مصرف کوکائین در مغز بوجود می آید!

نتایج آزمایشات دال بر وجود مقدار قابل توجهی از دوپامین در اغلب زوجین میباشد: افزایش انرژی، کاهش نیاز به خواب و غذا، حواس متمرکز و لذتی مطبوع در کوچکترین جزئیات رابطه.

سروتونین

و در انتها سروتونین، یکی از مهمترین هورمونها، که باعث میگردد بسیار زیاد به معشوقتان فکر کنید.

آیا عشق شیوه تفکرتان را تغییر می دهد؟

در یک بررسی علمی مشخص شد که در مراحل اولیه ایجاد عشق ( مرحله مجذوبیت ) نحوه فکر کردن دچار دگرگونی شگرفی می شود. از بیست زوج جوان که ابراز علاقه بسیار شدیدی نسبت به هم می نمودند، دعوت بعمل آمد تا مشخص گردد که آیا مکانیزم تفکر دائمی به معشوق در مغز با مکانیزمی که باعث بروز اختلال وسواس فکری-عملی میشود ارتباطی دارد یا خیر.

با تحلیل نمونه های خونی گرفته شده معلوم گردید که میزان هورمون سروتونین در زوجهای جوان با سطوح پایین این هورمون در بیماران وسواس فکری-عملی برابری میکند.

عشق نیاز به ناپیدایی دارد

افرادی که بتازگی عاشق هم شده اند صورتی خیالی، شاعرانه و ایده آل به شریک زندگیشان می بخشند، محاسنشان را بزرگ نمایی نموده و عیوبشان را می پوشانند.


همچنین زوجهای جوان، خودِ رابطه را نیز متعالی جلوه می دهند و تصور میکنند که رابطه شان از هر زوج دیگری صمیمی تر و زیباتر است. روانشناسان معتقدند که ما به چنین نگرش خالصانه ای نیازمندیم. این نگرش باعث میگردد، تا زمان وارد شدن به مرحله بعدی عشق، یعنی تعلق، در کنار یکدیگر باقی بمانیم.

مرحله 3: تعلق

تعلق ضمانتی است که زوجین را متعهد میکند برای بچه دار شدن و پرورش آنها به اندازه کافی در کنار هم زندگی کنند. دانشمندان تصور میکنند که دو هورمون اصلی در رابطه با ایجاد حس تعلق دخیل هستند: اکسیتوسن و واسوپرسین.

اکسیتوسین - هورمون نوازش

اکسیتوسین هورمونی قدرتمند است که توسط زنان و مردان در حیم ارگاسم ترشح میشود. این هورمون احتمالاً حس تعلق را عمیق تر نموده و باعث میگردد زوجین بعد از اتمام رابطه جنسی بیش از پیش نسبت به هم احساس نزدیکی کنند. مطابق با این نظریه، هر قدر زوجین بیشتر رابطه جنسی برقرار کنند، پیوستگی و صمیمیت بین آنها نیز بیشتر خواهد شد. اکسیتوسین هنگام زایمان نیز ترشح شده و به ایجاد پیوند عاطفی قوی بین مادر و کودک، کمک شایانی می نماید. یکی دیگر از وظایف این هورمون خروج اتوماتیک شیر از سینه مادر در هنگام گرسنگی کودک است.

یک استاد روانشناسی نشان داد که اگر ترشح طبیعی هورمون اکسیتوسین در گوسفندان و موشها متوقف شود، آنها تازه متولدین خود را پس خواهند زد.

بطور عکس، تزریق اکستوسین به موشهای ماده ای که هیچگاه رابطه جنسی نداشتند، باعث دوستی کردن آنها با نوزادان موشهای دیگر گردید. موشهای ماده این نوزادان را گونه ای مراقبت میکردند که گویی متعلق به خودشان است.

واسوپرسین

واسوپرسین یکی دیگر از هورمونهای مهم در مرحله تعهد بلند مدت است و بعد از رابطه جنسی ترشح میگردد.

واسوپرسین (هورمون ضد ادرار) به همراه کلیه ها جهت کنترل تشنگی کار میکند. نقش بالقوه این هورمون در روابط بلند مدت زمانی که محققان مشغول مشاهده رفتارهای موشهای صحرایی بودند مشخص گردید.

موش های صحرایی در روابط جنسی که لزوماً برای تولید مثل نبود، بیشتر شرکت میکردند. آنها همچنین - همانند انسانها - رابطه زوجیت مستحکم تر و پایدارتری را بنا مینمودند.

زمانیکه به این موشها داروی متوقف کننده اثر واسوپرسین خورانده می شد، بدلیل از بین رفتن صمیمیت و عدم مراقبت احساسی از جفت، ارتباط آنها با جفتشان بسرعت قطع میگشت.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 تیر1387 توسط ثابت |
بر اساس تازه‌ترین پژوهش‌های علمی، سجده کردن انسان را از بیماری‌های روحی، جسمی و هم‌چنین سرطان حفظ می‌کند.
به گزارش شیعه نیوز به نقل از خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، پروفسور محمد ضیاءالدین حامد از اساتید علوم بیولوژیک و از مسوولان پژوهشگاه مرکز تکنولوژی قاهره با اعلام این خبر اظهار داشت: در قرن حاضر که انسان از هر جهت در معرض الکترومغناطیس‌ها قرار دارد و هم‌چنین نیاز انسان به تخلیه اشعه‌های زائد وجود دارد، دریافتیم که تخلیه این اشعه‌ها از طریق سجده کردن صورت می‌گیرد.
وی ادامه داد: بر اساس یافته‌های موجود، هر اندازه که محور طولی انسان کاهش یابد، میزان در معرض اشعه‌های الکترومغناطیسی قرار گرفتن او نیز کم می‌شود.
در زمان سجده کردن هم محور طولی انسان و هم به دنبال آن میزان تاثیرگذاری الکتریسیته‌ها کم می‌شود و سپس عمل تخلیه از طریق تماس پیشانی با زمین صورت می‌گیرد، البته در زمان سجده به دلیل آنکه دیگر نقاط بدن هم با زمین ارتباط می‌یابند، عمل تخلیه آسان تر انجام می‌شود و انسان از بیماری‌های روحی، جسمی و حتی سرطان در امان می‌ماند.
وی افزود: شیوه درست تخلیه الکتریسیته‌ی بدن به همان شیوه‌ای است که انسان در زمان نماز گزاردن دارد و به سوی مکه نماز می‌خواند، چرا که این حالت بهترین حالت است و شخص احساس آرامش و راحتی بیشتری خواهد داشت.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 تیر1387 توسط ثابت |

 

*******************************************


1
Take a 10-30 minute walk every day and while you walk, smile. It is the ultimate anti-depressant.
روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی ضد افسردگی ست.


2
Sit in silence for at least 10 minutes each day. Buy a lock if you have to.
حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید، در صورت نیاز از قفل در غافل نشوید.


3
Buy a TiVo (DVR), tape your late night shows and get more sleep.
با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و خواب بیشتری کنید.


4
When you wake up in the morning complete the following statement, "My purpose is to today."
صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد دارم....»


5
Live with the 3 E's -- Energy, Enthusiasm, Empathy, and the 3 F's--
Faith, Family, Friends.
با سه
E زندگی کنید؛ Energy (انرژی)، Enthusiasm (شوق)، Empathy (فهم و همدلی با دیگران)، و همینطور با سه F یعنی Faith (ایمان)، Family (خانواده) و Friends (دوستان).


6
Watch more G movies play more games with friends and read more books than you did in 2006.
امسال بیشتر از سال پیش به تماشای فیلمهای عمومی (مناسب برای تمام سنین)، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید.


7
Make time to practice meditation and prayer. They provide us with daily fuel for our busy lives.
زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. اینها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله مان را فراهم می کنند.


8
Spend more time with people over the age of 70 and under the age of six.
با افراد بالای 70 و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید.


9
Dream more while you are awake.
وقت بیداری بیشتر رویا ببینید.


10
Eat more foods that grow on trees and plants and eat less foods that are manufactured in plants.
از غذاهایی که از گیاهان و درختان بار می آیند بیشتر مصرف کنید، و ازآنها که در کارخانه ها تولید می شوند کمتر.


11
Drink some green tea and plenty of water. Eat blueberries, seafood, broccoli, almonds & walnuts.
مقداری چای سبز و مقادیر بسیار فراوان تری آب بنوشید. ایدا اریزا (نوعی زغال اخته آبی رنگ)، غذاهای دریائی، گل کلم، بادام و گردو و خشکبار مصرف کنید.


12
Try to make at least three people smile each day.
تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.


13
Clear your clutter from your house, your car, your desk, and let new energy into your life.
از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را مرتب و تمیز کنید، بگذارید انرژی تازه ای وارد زندگیتان شود.


14
Don't waste your precious energy on gossip, energy vampires, issues of the past, negative thoughts or things you cannot control. Instead, invest your energy in the positive present moment.
انرژی پرارزشتان را بر سر شایعه سازی، هیولاهای انرژی خوار، مسائل مربوط به گذشته، افکار منفی و یا آنچه بدان کنترل ندارید هدر ندهید. در عوض انرژیتان را صرف همین لحظه مثبت اکنون کنید.



15
Realize that life is a school and you are here to learn, pass all your tests. Problems are simply part of the curriculum that appear and fade away like algebra class but the lessons you learn will last a lifetime.
این را فهم کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید، تا همه امتحانهایتان را بگذرانید. مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مثل کلاس درس جبر می آیند و می روند، منتها درسهائی که از این کلاس فراگرفته می شود عمری با شما باقی خواهد ماند.



16
Eat breakfast like a king, lunch like a prince and dinner like a college kid with a maxed out charge card.
صبحانه تان را چون یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون بچه دانشگاهی ای بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد.



17
Smile and laugh more. It will keep the energy vampires away.
بیشتر لبخند بزنید و بیشتر بخندید. این هیولاهای انرژی خوار را از شما دور نگه خواهد داشت.



18
Life isn't fair, but it's still good.
زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد، با این حال زیباست.



19
Life is too short to waste time hating anyone.
زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.



20
Don't take yourself so seriously. No one else does.
خودتان را خیلی جدی نگیرید، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند.



21
You don't have to win every argument. Agree to disagree.
مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید. با مخالفتها موافقت کنید.



22
Make peace with your past, so it won't mess up the present.
با گذشته تان از در سازش در آئید، آنوقت دیگر اکنونتان را خراب نخواهید کرد.



23
Don't compare your life to others'. You have no idea what their journey is all about.
زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از موضوع و هدف این سفر آنها هیچ نمی دانید.



24
Burn the candles, use the nice sheets. Don't save it for a special occasion. Today is special.
از شمع هایتان استفاده کنید، خوشگل ترین ملافه تان را کنار نگذارید، برای روز مبادا و یا روزی خاص نگه شان ندارید، امروز همان روز بخصوص است.



25
No one is in charge of your happiness except you.
جز شما کس دیگری مسئول خوشبختی تان نیست.



26
Frame every so-called disaster with these words: "In five years, will this matter?"
همه باصطلاح
¬ بدبختیها را با این جمله قالب دهید: «آیا تا پنج سال آینده، هیچ اهمیتی خواهند داشت؟»



27
Forgive everyone for everything
.
همه را به خاطر هر چیز و همه چیز ببخشید.



28
What other people think of you is none of your business.
افکار مردم در مورد شما، هیچ ربطی به شما ندارند.



29
Time heals almost everything. Give time, time.
زمان حلال همه مشکلات است. به همه چیز زمان دهید، زمان.



30
However good or bad a situation is, it will change.
یک موقعیت هر چقدر خوب یا بد، بالاخره تغییر می کند.



31
Your job won't take care of you when you are sick. Your friends will. Stay in touch.
زمان بیماری، این شغل نیست که به دردتان می رسد، دوستانتان هستند. با آنها در تماس باشید.



32
Get rid of anything that isn't useful, beautiful or joyful.
از شر هر آنچه سودمند، زیبا و شادی بخش نیست، خلاص شوید.



33
Envy is a waste of time. You already have all you need.
حسادت هدر دادن وقت است. شما الان به همه آنچه نیاز دارید رسیده اید.



34
The best is yet to come.
بهترینها هنوز در راه اند.



35
No matter how you feel, get up, dress up and show up.
هر حسی که می خواهید داشته باشید، بلند شوید، شیک کنید و بزنید بیرون.



36
Do the right thing!
کار درست را انجام دهید!



37
Call your family often.
گاه با خانواده در تماس باشید.



38
Each night before you go to bed complete the following statements:
"
I am thankful for __________." "Today I accomplished _________."
شبها قبل از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید: «به خاطر... ممنونم.» «امروز به ... دست یافتم.»



39
Remember that you are too blessed to be stressed.
یادتان باشد، برکتهای زندگی آنقدر هست که استرس و نگرانی را بدان راهی نباشد.



40
Enjoy the ride. Remember that this is not Disney World and you certainly don't want a fast pass. Make the most of it and enjoy the ride.
از سفر لذت ببر. یادت باشد که این دیزنی ورلد
Disney World نیست و تو هم در پی یک گشت و گذار کوتاه نیستی. بهترین استفاده را از آن کنید و از سفرتان لذت ببرید.

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تیر1387 توسط ثابت |
Blog Skin